دوست داشتی؟
رمان آخرین رویا اثر cliff

رمان آخرین رویا

  • به قلم cliff
  • ⏱️۲ ساعت و ۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 66K 👁
  • 96 ❤️
  • 128 💬

خلاصه رمان آخرین رویا

پرواز این بار روایت می‌کند داستانش را! می‌نویسد و می‌نویسد تا خالی شود. پرواز برای دست یافتن به رویایش به دنبال دست آویزی بود که این دست آویز؛ حامی، ناجی و عزیزش شد. دخترک عاشق مردی می‌شود که کاخ رویاهایش را از ریشه می‌سوزاند، پرواز با عشق بهای سنگینی در برابر رویای کوچکش داد . این‌بار؛ اما نه دست آویزی خواست و نه مرهمی، خواست خودش ادامه دهد؛ اما دیگر بالی نداشت. باید دید که آیا می‌تواند بلند شود یا نه؟ اگر هم بلند شود، به کجا می‌رسد؟

قسمتی از متن رمان آخرین رویا

خاموش شدم و گفتم:
- آره دیگه؛ به نظرت اگه قبول نکردن چیکار کنم؟
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- یه ذره به مامان و بابات اصرار کن، شاید ...
حرفش رو نصفه گذاشتم و گفتم:
- تو هنوز من رو نشناختی؟ هر چیزی یه بار! اصرار بی‌فایده‌ست.
آویده یه ذره فکر کرد و گفت:
- خب از پرهام بگیر. داداشت یعنی نمی‌تونه این‌قدر حمایتت کنه؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-اولا پرهام که چنین کاری نمی‌کنه؛ دوما که من عمرا بهش رو بندازم؛ سوما اونم تو جبهه مامان بابامه، چهارما...
آویده با صدای بلند گفت:
- بسه اه! غلط کردم بابا، انشا برام می‌نویسی؟
سرم رو انداختم پایین و به ساعتم نگاه کردم. الان امتحان شروع می‌شد. از جام بلند شدم و خاک مانتوم رو تکوندم و آویده رو هم بلند کردم و با هم رفتیم توی سالن. هر کی سرِ جاش نشست و برگه‌ها رو دادن. امتحان رو خوب دادم و با آویده از مدرسه اومدیم بیرون.
-پرواز.
- بله؟
- پس امروز ساعت چهار میام دنبالت که بریم.
-کجا؟
-به این سرعت یادت رفته؟ قرار دارم با علی.
-آهان؛ باشه.
دیگه حرفی رد و بدل نشد. دم در خونه ما از هم خداحافظی کردیم. در رو با یه حرکت باز کردم و از پله‌ها با دو رفتم بالا. در ورودی خونه رو هم باز کردم و یه لنگه پا داشتم کتونی‌هام رو در می‌آوردم که یهو یکی از پشت گفت:
- مواظب باش خانم کوچولو!
تعادلم به هم خورد و نزدیک بود با مخ بخورم زمین که یه دستی من رو گرفت. با تعجب و خجالت برگشتم، با دیدن همسایه رو به‌رویی‌مون اخم کمرنگی نشست روی صورتم و گفتم:
- من از کلمه کوچولو متنفرم!
بعدم اون لنگه کتونی‌ام رو با حرص درآوردم و رفتم توی خونه و در رو به هم کوبیدم.
مقنعه و مانتوم رو با حرص درآوردم. پسره‌ی نکبت! شلوارم رو هم عوض کردم و روی تختم ولو شدم. توی گوشیم یه دور زدم و وقتی دیدم خبری نیست تصمیم گرفتم بخوابم.
***
با صدای آلارم گوشیم از خواب بلند شدم، دست و روم رو شستم و رفتم سر میز غذا. سلام آرومی کردم و نشستم.
پرهام: به به آبجی خانم، ساعت خواب!
لبخند محوی روی لبام شکل گرفت.
بابا: پرواز جان چرا دیشب خونه خاله‌ات نیومدی؟
- درس داشتم بابا.
مامان که تا اون لحظه ساکت بود دلخور گفت:
-نخیر تو از عمد نیومدی.
پوف کلافه ای کردم و گفتم:
- شرمنده من اصلا حوصله بحث ندارم، درس هم دارم. بعداز ظهرم همراه آویده می‌خوام برم یه سر بیرون.
دیگه هیچ حرفی زده نشد. غذام رو زودتر از همه خوردم و مستقیم برگشتم توی اتاقم. دفترم رو باز کردم و یه نگاهی به نوشته‌هام انداختم، ممکنه خوشش نیاد؟!
کتاب دینی‌ام رو آوردم و شروع کردم به درس خوندن. این‌قدر توش غرق شدم که وقتی ساعت رو نگاه کردم سه بود.
تندی بلند شدم و تن پوشم رو برداشتم و رفتم حموم. یه ربع بعد روی صندلی میز توالت اتاقم نشسته بودم و داشتم موهام رو شونه می‌کردم، روی چهره‌ام دقیق شدم.
پوست سفید و چشمای بادومی نسبتا درشت با مردمکای خرمایی روشن که دورش رو انگار با قهوه‌ای سوخته خط کشیدن، ابروهای کمونی که تازگی‌ها وسط و زیرش رو برداشته بودم؛ البته موی آنچنانی نداشت. دماغ گوشتی که به صورت گردم می‌اومد و موهای پرپشت خرمایی مواج. در کل قیافه معمولی و قابل قبولی داشتم.
مانتو سنتی کرم، آبی آسمونی‌ام رو درآوردم و با شلوار کرم پوشیدم. کوله مشکی‌ام رو هم برداشتم و چیزایی که می‌خواستم رو داخلش ریختم. شال آبی آسمونی‌ام رو هم سرم کردم. گردنبند بلندم رو که حالت ریش ریشای مشکی داشت انداختم و دستبند ستش رو هم گذاشتم. یه خورده کرم پورد به صورتم زدم و به خط چشم کشیدم و ریمل زدم و در آخر رژ صورتی‌ام رو هم کمرنگ زدم. خوب شده بودم، دخترونه و ملیح!
از مامان و بابا خدافظی کردم، پرهام هم نبود. کتونی‌های مشکی‌ام رو هم پوشیدم و کوله‌ام رو روی دوشم جابه‌جا کردم و تند تند از پله‌ها پایین رفتم.
دم در منتظر اومدن آویده بودم که یه شاسی بلند مشکی جلوی در خونه ایستاد. یه پسر چهارشونه و هیکلی که قیافه معمولی داشت ازش پیاده شد. نگاهم رو ازش گرفتم و به سمت مسیری که همیشه آویده از اون سمت میاد سوق دادم.
- ببخشید خانم.
برگشتم و سوالی نگاهش کردم و گفتم:
- بفرمایید؟
-آقای لواسانی کدوم واحدن؟
لواسانی همون همسایه روبه‌رویی‌مون بود، گفتم:
- واحد هفت، طبقه چهارم.
مرد سری به معنای فهمیدن تکون داد و گفت:
- ممنونم.
تو همین لحظه‌ها آویده هم رسید، مرموز نگاهم می‌کرد. دستش رو کشیدم و در همون حال گفتم:
- چرا دیر کردی؟
- همه‌ش دو دقیقه دیر کردم.
سرتاپاش رو نگاهی انداختم، مانتو مدل کتی مشکی با جین قد نود و کتونی مشکی گلبهی و شال گلبهی و کوله مشکی.
سری تکون دادم و گفتم:
- من باید یه سر شهرکتاب هم برم، کتاب می‌خوام.
- این‌دفعه چی می‌خوای؟
یه کم فکر کردم و گفتم:
- این‌دفعه می‌خوام فریدون مشیری بگیرم.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان آخرین رویا

  • هلنا

    0

    خیلی رمان قشنگی بود واقعا فقط نفهمیدم،آخرش با همون استادش ازدواج کرد؟

    ۳ هفته پیش
  • سمیرا

    0

    شخصیت نیما رو دوست نداشتم.آدم بی احساسی بود

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    واقعا رمان خیلی خوبی بود و باید می گفت که توی این پنج سال باچه کسی ازدواج کرده ولی واقعا رمان خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی بود ممنون از نویسنده خیلی زحمت کشیده دستشون درد نکنه❤️

    ۳ ماه پیش
  • بهداد

    1

    خیلی وقت بود یک رمان اینشکلی من و شیفته خوندن نکرده بود. گر سر برود، ز سر هوایت نرود.

    ۴ ماه پیش
  • ثنا🌷

    0

    این رمان به ما یاد داد که اگر هدفی داریم هرطوری شده بهش برسیم حتی اگه کل دنیا مخالف باشن و نشدنی باشه چون این هدفو ما میخوایم، و ی درسی بود برای دخترای جامعه که بعد یک اتفاق مانند داستان پرواز ناامید نشیم و قبول کنیم این اتفاق رو و ب زندگیمون ادامه بدیم ممنون از نویسنده که درس های مفیدی به ما داد🌝

    ۴ ماه پیش
  • Mahi

    1

    داستان قشنگی بود ولی تهش خیلی خلاصه شد

    ۵ ماه پیش
  • Parya

    1

    واقعا از رمان خوشم اومد ولی اینکه خیلی راحت نیما رو فراموش کرد قابل درک و منطقی نبود ولی در کل خیلی دوسش داشتمم🥹💘 ممنونم از نویسنده🫠🎀

    ۵ ماه پیش
  • بد

    4

    خیلی چرت بود اصلا اخرش مزخرف تموم شد بی معنی حیف وقت

    ۵ ماه پیش
  • علیسان

    4

    رمان عاشقانه نبود کلا عشق و زیر سوال برد آخرشم خیلی هول هولکی الکی تموم شد

    ۵ ماه پیش
  • Nili

    3

    موضوع اولیه جالب بود اما انتظار میرفت ک پایان بهتری داشته باشه یجورایی انگار عشق رو زیر سوال برد ک ب راحتی فراموش شد

    ۵ ماه پیش
  • ماهک

    3

    خوب بود ولی اگه آخرش رو اینقدر خلاصه نمی کرد و پرواز و نیما به هم می رسیدن خیلی خیلی خوب میشد.

    ۷ ماه پیش
  • یگانه

    7

    خوب نبود، نصف که درحال لباس عوض کردن و آرایش کردن بود نصف دیگه ام تو کافه یا درحال درس خواندن بدر واقعا اگه چیزی به ذهنتون نمیرسه مجبور نیستین بنویسن یا حداقل به نوشته هاتون پروبال بدین

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    آره والا رمانای جدید نمیدونم چرا این جوری شده تو اوج خداحافظی میکنن

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    3

    واقعا خیلی پشیمون شدم از خوندنش نمیدونم چرا این رمانای جدید اینجوریه اولش انقدر همه چیو توضیح میدن ک حال آدم بهم میخوره بعدش تو اوج یهو خلاصه میکنن و یهو پایان چه وضعشه خب صبر ندارین رمانم ننویسین اه حیف وقتم

    ۷ ماه پیش
  • Setayesh

    1

    رمان خوبی بود

    ۷ ماه پیش
  • پریسا بخشی

    3

    رمان قشنگی بود اما خب در کل کاش جور دیگه ای تموم میشد و علت نداشتن احساس نیما به پرواز مشخص میشد

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!