رمان خط هشتم
- به قلم Sun Daughter
- ⏱️۴ ساعت و ۱۷ دقیقه
- 67.4K 👁
- 60 ❤️
- 50 💬
خط هشتم بازگوی زندگی ها و حرفهای ناگفته ی انسان هایی است که زاده ی روزهای جنگ و خون نیستند…انسان هایی که نسل سوم ، نسل آزاد لقب گرفته اند… انسان هایی شاید واقعی…و یا شاید غیر واقعی… پایان باز
سروش با گریه نگام میکرد ... نفس بغض داری کشید و گفت: فکر نمیکردم...
پریدم وسط حرفشو گفتم: خبرت بیاد ... یعنی اینقدر بی معرفتم؟
سروش خندید و گفت: نه... و باز زل زد تو صورتم... نگاهش تلخ بود.دیگه این سروش نمیشد اون پسر شوخ و شنگ.... نه دیگه هیچ وقت نمیشد...
ساکشو گرفتم و دست انداختم زیر بازوش و بردمش سمت ماشین... دسته گل و بهش دادم... خیلی نمیتونستم بوشو تحمل کنم.
سروش به زوربغضشو فرو داد. عین ننه مرده ها شده بود.
-زر زرو نبودی که شدی... مدد زندونه ؟
-اگه بدونی اون دخمه چه جور جاییه... و چند تا نفس عمیق کشید.
-باورم نمیشه ازاد شدم...
چیزی نگفتم و گاز ماشین و گرفتم.سروش ساکت بود. توقع نداشتم حرف بزنه ... ولی اینقدر ساکت هم ... نمیدونم... به میدون ولیعصر که رسیدیم گفت: برو سمت مطهری...
نگاش کردم و گفتم: مگه خونه نمیری؟
یه لبخند تحویلم داد و چیزی نگفت.
اینقدر بدم میاد از نسیه حرف زدن... با این حال چیزی نگفتم و رامو کشیدم سمت مطهری... وارد یه خیابون شدیم و کوچه ی شقایق...
-همین جا وایسا... برمیگردم...
چیزی نگفتم.اما چشمهاش که برق میزد باعث شد تا یه لبخند تحویلش بدم.
سروش وارد کوچه شد.... انتهای کوچه... یه در سبز رنگ... زنگ و فشار داد و منتظر موند.چند لحظه بعد یه دختر جوون چادر به سر در و باز کرد.
نیشم باز شد.پس این همون دختره است که...
-میدونی حمزه... یه فرشته پیدا کردم روی زمین...
-بخواب بابا... تو روزی دو هزار تا فرشته پیدا میکنی...
-ببند گاله رو... و با یه لحن متفاوت گفت: این یکی با همشون فرق داره...
خندیدم و گفتم: زر مفت نزن... اهمیتی به حرفم نداد.
-میدونی حمزه... وقتی پیششم... یه مدلیم... خیلی خوشگله... عین ماه میمونه... اصلا دلم نمیخواد تنهاش بذارم... میخوام همش پیشش باشم... و اهی کشید و به یه نقطه خیره شد.
اون موقع نمیفهمیدمش...
حس کردم سروش داره جلوی در زانو میزنه... از ماشین پیاده شدم و درا رو قفل کردم و به سمت سروش که کا ملا روی زمین زانو زده بود دویدم.سروش رنگش مثل گچ شده بود.دختره اروم گریه میکرد.سروش چشمهاش کم کم بسته شد.
به دختره گفتم: چی شد؟
دختره با گریه گفت: بیارش تو... یه اب قند درست کنم...
تمام زورمو زدم تا بلندش کنم... خدایی شد خودشم هنوز جون داشت تا رو پاش وایسته وگرنه من که زورم نمیرسید...
وارد حیاط شدیم... روی تخت نشوندمش... دختره با یه لیوان اب قند برگشت.
سروش چشمهاش باز بود.زل زد بود به دختره... دختره سرشو انداخت پایین و همون لحظه صدای گریه ی بچه و جمله ی اروم سروش که گفت: لیاقت یه سال صبر و نداشتم؟!
لیوان و پس زد و از جاش بلند شد. صدای گریه ی بچه هنوز میومد.نمیدونستم چی بگم ... یا اصلا حرفی بزنم یا نه...
رفت و تو با یه بچه ی یکی دوماهه که اروم شده بود باز برگشت به حیاط.
سروش چشمش که به نوزاد افتاد... با یه لحن گرفته و بغض دار بهم گفت: بریم...
صدای زن جوون که گفت: صبر کن هم باعث نشد تا سروش حتی یک ثانیه هم صبر که....
هیچی نگفتم و دنبال سروش میرفتم که تا خواستیم از در خارج بشیم... یه مرد جوون سی خرده ای ساله با دستهای پر خرید متعجب به من و سروش خیره شد.
سروش که ماتش برده بود. کم کم اخمهای مرد تو هم میرفت...موقعیت بدی بود و بدتر هم میشد.یه قدم رفتم جلو تر و روبه روی مرد ایستادم و با لبخند تصنعی گفتم : برای چک کردن کنتور برق اومده بودیم...
مرد لبخندی زد و گفت: بفرمایید کنتور همین جاست...
فورا گفتم: چک کردیم... مشکلی نبود...و بازوی سروش و گرفتم و از خونه زدیم بیرون.... مرد هم خداحافظی کوتاهی کرد و در بسته شد.
جفتمون همزمان نفس عمیق کشیدیم و صدای مرد اومد که انگار به زنش میگفت: چه خبرا... و صدای گریه ی بچه باز بلند شد و مرد با لحن مهربون و پدرانه ای گفت: سروش بابا گریه نکن... ببینم پسرم چرا گریه میکنه... و هر لحظه صداش دور تر و دور تر میشد.
سروش پوزخند تلخی زد. چهره اش شکسته شده بود حالا به نظرم پیرتر و خسته تر میومد. دستهاشو توی جیبش کرد و به سمت خیابون راه افتاد.
منم دنبالش راه افتادم.سوار ماشین شدم که بهم گفت: میخوام یه کم راه برم... تو برگرد خونه...
چیزی بهش نگفتم.ساکشو برداشت و به سمت پیاده رو اروم و سلانه سلانه راه افتاد.نمیتونستم همینطوری ولش کنم... ماشین و روشن کردم.
ونوس روی صندلی عقب خواب خواب بود.اروم دنبال سروش توی خیابون حرکت میکردم.
ضبط و روشن کردم.
تو رو دوست دارم عجیب
تو رو دوست دارم زیاد
چطور پس دلت میاد منوتنهام بذاری
تو رو دوست دارم
مثل لحظه ی خواب ستاره ها
تو رو دوست دارم
مثل حس غروب دوباره ها...
تو رو دوست دارم عجیب
تو رو دوست دارم زیاد
نگو پس دلت میاد منو تنهام بذاری...
-وای حمزه ادم این اهنگ و گوش میده یاد تمام بدبختی هاش میفته... عوضش کن...
-اِ دلت میاد... اهنگ به این قشنگی....
-هیچم قشنگ نیست...
-گوش کن... من عاشق اینجاشم... اخم کرد و لبهاشو جمع کرد و گفت:
-تا اونجایی که من یادم میاد تو عاشق من بودی...
-خوب بعد از تو عاشق این یه تیکه ی اهنگم...
در حال بارگذاری...
0واقعا قشنگ بود بلاخره یه رمان پیدا شد که هیچی شباهتی به رمان های دیگه که معلوم نیست نویسنده مریض روانی هست یا یه بچه یازده ساله نداره
۴ هفته پیشسنیلا
0وقت خودتونو هدر میدید ارزش خوندن نداره
۴ هفته پیشKimia
0به نظر من رمان جالب و قشنگی بود و از خوندنش لذت بردم
۴ هفته پیشخانم x
0ناراحت کننده بود ولی خوب بود
۱ ماه پیشروژان
0خیلی افتضاح بود. بهتون پیشنهاد نمیکنم چون افسرده کننده و بی معنی بود
۱ ماه پیشفاطمه
1خیلی رمان قشنگی بود موضوع داستان تازگی داشت و غیر قابل پیش بینی بود
۶ ماه پیشمبینا
1بسیار عالی من که از خوندنش لذت بردم و کلی باهاش اشک ریختم
۱ سال پیشدلا
3خیلی رمان زیبایی بود عالی بود معلوم بود نویسنده بچه سال نیس
۱ سال پیشخانم امیدی
1داستان قشنگی بود ما هم از جنگ خیلی عذاب کشیدیم ای کاش هیچ جنگی توی دنیا نباشه
۱ سال پیشریحان
0فوق العاده بود حیف ک کم بود
۲ سال پیشالهه
5برای دومین بار بود که خوندم خیلی هم حق گفته همه چی رو. بازم آخراش کنترل اشکهام از دستم خارج بود ممنون نویسنده عزیز بابت این رمان عالی
۲ سال پیشرز
3اگر بالاتر از عالی کلمه ای بودبی شک این رمان لایقش بود.
۲ سال پیشهدیه
3رمان قشنگی بود ولی کاش یکم طولانی تر بود
۲ سال پیشمریم
2سلام ، رمانتون عالی بود ، خسته نباشید
۲ سال پیش
هانا
0وااااا این چه رمانی بود عشقش که همون اول مرده بود فقطم خاطراتشو تعریف میکرد هرچی زن تو داستان بود عاشق پسره بودن همه دوستاشم عشقاشون ازدواج کردن....