پارت صد و شصت و یک :

گل‌گفتن و گل‌شنفتن امیرعلی و آن‌دختر بیشتر از هرچیزی به‌چشم می‌آمد، سینا مثل‌گذشته که شوخ‌طبع و پر انرژی‌بود روی استیج‌همراه بهزاد می‌رقصید.
مجلس‌حسابی‌ گرم‌شده‌بود؛ پسر حسام مدام برف‌شادی روی سر عمویش می‌پاشید.
دریا که تازه‌هدیه‌اش را به‌امیر داد آمد و کنار نفس‌نشست:
- وای دختره خیلی‌خوشکله اسمش‌از اونم قشنگ‌تره، خدا چی می‌شد ما هم انقدر خوشکل می‌آفریدیÂ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نوال

    0

    خیلی قشنگ

    ۲ سال پیش
  • ثنا بانو

    2

    مثلا امیرعلی میخواست چیرو ثابت کنه😒😒😒

    ۳ سال پیش
  • مبینا

    1

    رمانتون خیلی قشنگه.

    ۳ سال پیش
  • خاطره

    2

    چه بده ادم کسی رو که دوسش داشته یه زمان کنار یکی دیگه ببینه طفلک نفس 😔 آقا شهروز خوب حساب تابش رو رسید دلم خنک شد. سپاس فراوان خدا قوت دم و بازدمت گرم داداشی بزرگوارم مثل همیشه عالی بود 🌸🌸🌸🌼🌼🌼

    ۳ سال پیش
  • خاطره

    2

    عیدتون مبارک التماس دعا دارم 🙏

    ۳ سال پیش
کپی شد!