لیست کلیه پارتهای رمان عاصی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 23
-
رمان عاصی - پارت 1
مقدمه: به تو که فکر میکنم همهی چیزایی که قبل تو داشتم و همهی چیزی که قبل تو بودم از یادم میره. گاهی وقتا فکر میکنم شاید من زیادی روشن بودم و واقعا انگار همونطور که میگفتن این دنیا عاشقِ تاریکی بود! تو اومدی و تمامِ رنگای دنیای منو توی سیاهیِ دنیای خودت حل کردی! تو منم تو خودت حل کردی و حال...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 2
با اتمام جملهش توجهم بیشتر جلب شد و کنجکاوتر شدم. این عجیب بود، چون تا به حال هیچ ماموریتی به تنهایی و تنها بایک عضو از اعضای ویژه انجام نشده بود. فدرو با ژست مخصوص خودش سمت تصویر رفت و گفت: -عملیاتی که میخوام ازش صحبت کنم، پیچیدهست و به زمان زیادی احتیاج داره. بر خلاف ماموریتهای قبلیتون ما ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 3
-تنها چیزی که باعث میشه 90% مطمئن باشیم که اون خودش بوده اینه که، هیچکس از اون سازمان انقدر محتاطانه خارج نمیشه! همه به صورتِ علنی رفتوآمد دارن و چون مدرکی ازشون موجود نیست، ترسی برای پوشوندنِ چهره ندارن! این رفتوآمدِ عجیب، توی نیمه شب، زیادی به چشم کسایی که منتظر ردی از اونن اومده. اینکه تق...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 4
سه سال قبل آریل بندِ نارنجی رنگِ کتونیِ سفیدمو دور مچ پام محکم کردم. امروز یکشنبه، دومین روزِ هفته و دومین طیفِ رنگین کمون بود. نمنم بارون میزد و انقدر قطرههاش ریز بود که دقیقا شکلِ شبنم بود. باید از این هوا استفاده میکردم اما قبلش باید برای انجامِ کارهای زمینِ بابا خودم رو به هشتگرد میرسوند...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 5
با تردید شیشهرو کمی پایین تر دادم و اسلحهرو گرفتم. قفل مرکزی رو زدم و با این که تمام وجودم داشت توسط استرس بلعیده میشد پیاده شدم. اسلحه توی دستم سنگینی میکرد و هیچوقت فکر نمیکردم روزی حتی از نزدیک ببینمش، چه برسه به اینکه بخوام برای محافظت از خودم دستم بگیرمش! مرد با حرکت سر اشارهای به یک...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 6
اسلحهرو محکمتر گرفتم و گفتم: -اگه قرار باشه اذیتم کنی، آره! نگاهش رو اول به اسلحه و بعد به چشمام دوخت. دو پسر پشتِ سرم تکونی خوردند و صدای پاهاشون اومد. دستِ مرد بالا اومد و انگار بهشون گفت که دخالتی نکنند. چشمهاش مثل دوتا سیاهچاله بود. دو سیاهچالهای که هر چی نزدیکتر میشد آدم رو بیشتر تو ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 7
صاف توی جام نشستم و گفتم: مثلا اگه بخوای جوابمو اونجوری بدی چه جوابی میدی؟ کمی به جلو خم شد و دقیق نگاهم کرد. نگاهش جوری توی صورتم میچرخید که انگار میخواست بترسونتم. - اولا، وقتی من دارم مودبانه باهات حرف میزنم تو موظفی مودبانه با من حرف بزنی. دوما؛ خیلی دوست داری جواب کوبنده بشنوی؟ لحنم رو م...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 8
چند روزی بود که با احساس سنگینیِ نگاهی، دائم به دور و اطرافم نگاه میکردم. توی خیابون، موقع رفتن به کلاسها و باشگاه، موقع خرید...همهجا و همهجا یه چیز سنگین رو حس میکردم. من همیشه حس ششم قویای داشتم و الان کاملا مطمئن بودم که یکی داره نگاهم میکنه! امروز باید میرفتم دانشگاه. حوصلهی رفتن ندا...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 9
"گذشته" "آریل" قطعا که سهشنبهها، با کلاس جذاب موتور سواری، برام زیباترین روز هفته بود... از صبح، سر کلاس، توی راه، فقط به اون حسی فکر میکردم که قراره دوباره تجربهش کنم! والان بالاخره وقتش شده بود. ماشین رو پارک کردم. کلاهم رو از صندلی کنارم برداشتم و پیاده شدم. بچهها به صورت گروهگروه ایستاد...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 10
ایستادم و به سمت مرد برگشتم. داشت دستکشهاش رو دست میکرد. چیزی به مسابقه نمونده بود. با احساسِ کشیده شدن بازوم به سمتِ منبع کشش برگشتم و با صورت سرخ از خشم کاوه مواجه شدم. -این چه اشتباهی بود کردی تو؟ میشناسی اینو مگه؟! اصلا تا حالا دیدی چطوری رونده که حاظر شدی ترکش بشینی؟ قیافشهم ندیدی تو هنو...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 11
صبح با احساس دردی خفیف توی پاهام بیدار شدم. بدنم به خاطر انقباض بیش از حد دیشب گرفته بود. دیشب تا دیر وقت، فکرم از اون اُکتای نامِ مرموز که هیچچیز از صورتش ندیده بودم خالی نشد. یک لحظهام از ذهنم بیرون نرفت و الان هم که بیدار شدم به اولین چیزی که داشتم فکر میکردم اون بود. من دختر احساساتیای بو...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 12
"فلش بک" "فلش بک" بیکاری به مغزم فشار آورده بود. تاریکی و نبود رنگهم داشت تاثیر خودش رو میذاشت. سریع به جاسوییچیِ رنگین کمونیم نگاه انداختم و چشمهایی که داشتن میرفتن تا فاجعه درست کنن رو گرم کردم. بعد از درست شدن اوضاع مغزم، تصمیم گرفتم یه کاری کنم تا حواسم پرت شه. من با مغزی که یکدفعه زیاد...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 13
با تعجب نگاهش کردم. انقدر غرق بودم که حتی نفهمیده بودم که کِی اومده و کنارم نشسته! یک پاش رو، روی پای دیگهش انداخته بود و دست چپش صاف روی رون پاش بود. چشمهاش رو به صحنه بود و انگار منو نمیدید اما دست راستش هنوز دستمال رو جلوم گرفته بود. نور کمرنگ، روی نیمرخ مردونش سایه انداخته بود و ته ریشِ ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 14
جمعه؛ روز بنفش... روزهای جمعه کسل کننده بود. علاوه بر کسل کننده بودن؛ دلگیر هم بود. جمعه باشه و پاییز هم باشه...آخ کاش انقدر تنها نبودم. احتمالا خیلیها منتظر رسیدن جمعه بودن تا برن دور همی، کافه، کوه، گردش.... ولی خب برای من همیشه جمعهها روز تعطیلات بقیه بود و انگاری من جزء بقیه نبودم! مامان و...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 15
"اُکتای" روی تنها وسیلهی موجود توی اتاق، یعنی تخت فلزیِ مورد علاقهم نشسته بودم. نگاهم به دیوار روبهرو بود. همون دیوارِ خاکستری که همیشه نقشِ تصویرِ واضحِ نقشهم، اما توی ذهنم رو برام ایفا میکرد. توی ذهنم میچیدم و به طرز عجیبی روی دیوار میدیدمش. درست مثل یک فیلم با کیفیت فول HD! من توی تُنِ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 16
"آریِل" روی جدول کنار پیست نشسته بودم. کلاهم توی دستم بود و نگاهم به بچههایی که گروه، گروه جمع شده بودن و در حال خندیدن بودن. تمرینم تموم شده بود اما دلم میخواست بشینم و مسابقهرو ببینم. گاهی وقتا با خودم میگفتم کاش عادی بودم و عشق موتور اینقدر قلبم رو محکم به سینهم نمیکوبید. یا حداقل کاش...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 17
تابی به ابروهام دادم و گفتم: حالا چون یه بار توی زندگیت جسارت کردی و ردت کردن، جسارتت تموم شده؟! دستم هنوز توی دست چپش بود و رهاش نکرده بود. - نه ولی... حاظری باهام قرار بذاری بدونِ اینکه قیافمو ببینی؟! خندیدم و لُپم رو از داخل گاز گرفتم. با همون لبهای جمع شده گفتم: اگه جایِ من بودی برات سوال ن...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 18
شنبه_قرمز شاید دوساعتی میشد که مشغولِ انتخاب لباس بودم. معمولا توی اولین قرار چی میپوشن؟ رسمی؟ اسپُرت؟ حالا که توی موقعیتش قرار گرفته بودم میفهمیدم چقدر سخته. گوشهی ابروم رو خاروندم و با خودم فکر کردم که یعنی برای همه سخته؟ یا بازم مغز وسواسیم داره اذیتم میکنه؟ از اونجایی که دوساعت بود به نت...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 19
صدای آهنگِ محوی از توی کافههای اطراف هم به گوشم میرسید. لبخندی عمیق و جوندار روی لبم نشست. چندثانیه ساکت شدم تا بتونم هضم کنم که چی گفته. لبخندم رو که دید، صدای خندهی محوِ خودش هم به گوشم رسید. اون پررو بود، پس منم باید پررو میبودم. - خوشحالی بدونِ قیافه و فقط با زبون چرب و نرمت داری مخمو م...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان عاصی - پارت 20
برای خالی کردن خشم و اتمام حجت با همون آدم، باهاش همراه شدم. ماشین، کنار خیابون کنار دانشگاه پارک بود. بارون شلاق طور میبارید و تقریبا کل مانتوم رو خیس کرده بود. برای خیس نشدن بیشتر با مردی که خودش شکل موش آب کشیده شده بود و چتر رو برای من نگه داشته بود هم مخالفتی نکردم و با کمال میل قبول کردم. ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
- 1
- 2
