پارت پانزده :
"اُکتای"
روی تنها وسیلهی موجود توی اتاق، یعنی تخت فلزیِ مورد علاقهم نشسته بودم. نگاهم به دیوار روبهرو بود. همون دیوارِ خاکستری که همیشه نقشِ تصویرِ واضحِ نقشهم، اما توی ذهنم رو برام ایفا میکرد. توی ذهنم میچیدم و به طرز عجیبی روی دیوار میدیدمش. درست مثل یک فیلم با کیفیت فول HD!
من توی تُنِ خنثی و سرد این دیوار، تقشهی راه پیدا میکردم. چشمم روی بالا تا پایینش میچرخید و
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مرضیه
0آخه صباجان الان ۳تاآقاپسرمتشخص آوردی توداستان ماکدومشوانتخاب کنیم خواهر..اینجاست که شاعرمیگه میون این همه خوشگل کیوانتخاب کنم 😉