پارت ششم :
اسلحهرو محکمتر گرفتم و گفتم:
-اگه قرار باشه اذیتم کنی، آره!
نگاهش رو اول به اسلحه و بعد به چشمام دوخت. دو پسر پشتِ سرم تکونی خوردند و صدای پاهاشون اومد. دستِ مرد بالا اومد و انگار بهشون گفت که دخالتی نکنند.
چشمهاش مثل دوتا سیاهچ ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

هلنا
0صبا جون با کامنتایی که به چشم خورد و دیدم که بقیه خواننده های عزیر از شخصیت های رمان قبلیت تعریف و اشاره کردن بی صبرانه منتظرم که بعد از تموم کردن این رمان، رمان قبلیت که اگه اشتباه نکنم اسمش گورستان بود رو همبخونمم چون قشنگ معلومه که اون رمانتم مثل همین شاهکارهه🧡🩷🩵🫠💫