پارت یک :
مقدمه:
به تو که فکر میکنم همهی چیزایی که قبل تو داشتم و همهی چیزی که قبل تو بودم از یادم میره.
گاهی وقتا فکر میکنم شاید من زیادی روشن بودم و واقعا انگار همونطور که میگفتن این دنیا عاشقِ تاریکی بود!
تو اومدی و تمامِ رنگای دنیای منو توی سیاهیِ دنیای خودت حل کردی! تو منم تو خودت حل کردی و حالا که نیستی انگار از من یه رنگین کمون بزرگ مونده که رنگاش کمکم دارن محو میشن و باز فقط سیاهی جاشونرو میگیره.
------
"برشی از آینده"
پشت خط مسابقه خیمه زده بر روی موتورم بودم و با چرخوندن گاز و ایجاد صدای وحشتناکی از اگزوز برای حریف آشنای خودم کری میخوندم. همیشه یک دقیقهی قبل از شروع مسابقات، باعث میشد صدای قلبم رو کاملا واضح حس کنم.
نگاهش به سمتم برگشت و لحظهای پوزخند زدم، تفنگ شلیک شد و ما هر دو همزمان از جا کنده شدیم. سرعتمون رو هر لحظه بیشتر کردیم و به چند ثانیه نرسید که از پیست خارج شدیم و به اتوبان رسیدیم.
من با نهایت سرعت میرفتم و اونهم نزدیک به من میاومد. با چرخوندن فرمونم با مهارت از بین ماشینها میگذشتم. صدای غرش موتورِ محبوبم، توی کلاه کاسکتم میپیچید و باعث میشد با لذت بیشتری گاز بدم.
از پشت شیشهی مشکی و ماتِ کلاهم، مردمِ داخل ماشین رو به صورت لحظهای میدیدم که با حیرت سرشون به سمت ما برمیگشت! این توجه از سمت مردم؛ یا برای سرعت زیادمون بود و یا برای صدای وحشتناکی که از فاصلهی خیلی دورتری، از قبل به گوششون رسیده بود.
لاین سرعت رو میرفتم و نگاهم دقیق به روبهرو بود. عقربهی قرمز صفحه کیلومتر هنوز جا داشت، تا به آخرین حدش برسه. صدای آژیر ماشین پلیس توجهم رو جلب کرد. نگاهی به اون کردم و اون با نشون دادن لایک با انگشت شستش بهم اشاره کرد. سرم رو پایین آوردم و گاز رو تا آخرین حد پیچوندم. صدای آژیر دور و دورتر شد. خصلت موتور سنگین همین بود، توی سرعت کسی حریفش نبود، جز یکی مثل خودش!
عقربهی صفحه دیگه جایی برای پایینتر اومدن نداشت و من با خندهای بلند در حال لذت بردنِ فرارمون از پلیس بودم. یک لحظه شد که ماشینی از لاین وسط به عمد نزدیکم گرفت و تقریبا لحظه ای راهم رو سد کرد و من با اون سرعت بسیار بالا، تعادلم از دست رفت و با نزدیک شدن به گارد ریل، محکم زمین خوردم....
موتور از دستم رها شد، چند دور چرخیدم و صدای بدی از شدت ضربهی سرم با زمین، توی کلاهم پیچید... مسافتی رو، روی زمین کشیده شدم و لباس مخصوصم داشت تنم رو میسوزوند. دو دستم ناخوداگاه و مثل سپر دو طرف کلاهم بود و توی لحظهی قبل از بسته شدن چشمام، فقط آرزو میکردم که ماشینهای لاین تندرو از روم رد نشن...!
****
"آرون"
"زمان حال"
دویست و نودو هفت...
دویست و نودو هشت...
دویست و نودو نه...
سیصد...!
با یک پرش سریع از جام بلند شدم. نفس سنگین و پرشتابم رو با، بازدم عمیقی بیرون دادم. بخار هوای گرم درونِ سینهم توی هوا پخش و محو شد. شنا رفتن برام لذتی داشت وصف ناپذیر...!
انگار هر چی بیشتر میگذشت اثر تعدادش کمتر میشد و به عضلاتم اثر نمیکرد. کفِ دستامو برای تکوندن خاکش، چند بار به هم مالیدم. عرق روی پیشونیم رو با انگشت اشاره کنار زدم و راه افتادم به سمت ساختمون.
صدای مبارزهی تمرینیِ بچهها توی محوطهی سردِ سازمان، با اون دیوارای وحشتناک بلندش پیچیده بود. دستم رو به پشت کمرم رسوندم و تیشرتی که حتی توی اون سرما، از شدت عرق به کمرم چسبیده بود رو جدا کردم.
با نگاه به سیمون که سخت مشغول اموزش بود وارد ساختمون شدم. وقت دوش گرفتن بود و بعدش جلسهی مهم سازمان، که از خیلی وقت قبل صحبتش بود.
وارد اتاقکم شدم و تیشرتم رو کندم. از توی آینه به رد زخم نسبتا عمیقِ روی سینهم نگاه کردم.
داشت خوب میشد!
دوش پنج دقیقهای هر روز صبحم رو گرفتم و بیرون اومدم. حولهرو روی موهام کشیدم و خواستم بهم ریختگی موهام رو با دست درست کنم که... بدتر شد!
کلافه از روتینِ هرروز صبحم و وقتی که برای مرتب کردن موهام باقی نمیموند، حولهرو پرت کردم و لباسِ مخصوصم رو پوشیدم.
مچ دستم بالا اومد و عقربهی نقرهای رنگ ساعتم عدد 8:20 رو نشون داد.
وقت رفتن بود، جلسه تا ده دقیقه دیگه شروع میشد و من از دیر کردن متنفر بودم.
راهروی طولانی و باریک سازمان رو طی کردم و در انتها به سمت راست رفتم. سرامیک های دودی رنگ و دیوارهای تماما خاکستریِ روشنش، دقیقا یادآورِ خنثی بودن حالوهوای زندگی تمام افراد اینجا بود. ما تقریبا تمام زندگیمون رو آموزش دیده بودیم و زندگی و آدمهایی که میشناختیم به همین ساختمون نه چندان کوچیک خلاصه میشد!
راهروی بعدی هم پیچیدم، ساختمون به طرز عجیبی پیچدرپیچ و گمراه کننده ساخته شده بود، طوری که اگر بارهاو بارها از تمام راهروهاش عبور نکرده باشی، ممکنه از دستت در بره و توش گم بشی!
این شکل پیچیدهی مهندسی، دقیقا برای این بود که اگر حتی بر فرض محال، غریبهای وارد شد و بر فرض محالتر تونست از اتاقهای فوق امنیتی خارج بشه، نتونه به راحتی فرار کنه!
بالاخره بعد از حدود هشت دقیقه پیادهروی توی راهروها به آسانسور سفید رنگ رسیدم. این آسانسور برای اعضای VIP بود و صرفا، فقط برای رسیدن به اتاق جلسات فوق امنیتی و مهم سازمان استفاده میشد.
طبقه 3_ رو زدم و کمی بعد در آسانسور باز شد.
وارد اتاق شدم و طبق قانون، بیحرف، سرجای مخصوصم نشستم. نگاهم نامحسوس روی اعضا چرخید و در نهایت به میز دوخته شد. نُه نفر بودیم و از بین تمام اعضا، فقط ده نفر حق ورود به این جلسات رو داشتن و یکیشون من بودم. کمی بعد سیمون هم اومد و وقتی نشست، همهی سرها برای شروع جلسه به سمت فِدِرو برگشت.
فدرو با همون چشمهای سرد و یخیِ همیشگیش، همهرو از نظر گذروند و صاف سرجاش ایستاد. چراغ ها خاموش شد و تصویر صفحهی سفید روبهرو واضحتر شد.
تصویر، یک علامت سوال بزرگ، به رنگ قرمز بود!
چشمم رو از صفحه گرفتم و به دهان فدرو دوختم. با صدای خشک و لحن سردش شروع به صحبت کرد.
-همونطور که میدونید، سازمان برای عملیاتهای خیلی مهمش از اعضای ویژهش، که شماها میشید استفاده میکنه!
توی تمام عملیاتها ما مجموعا از دو یا نهایت سه نفر از اعضای VIP استفاده میکنیم و اونها تیمشون رو فرماندهی میکنن.
کمی سکوت کرد. چند قدم، در عرضِ اتاق راه رفت و بعد ادامه داد:
-توی عملیاتی که الان میخوام ازش صحبت کنم...
ایستاد و دو دستش از پشت بههم قلاب شد.
-ما فقط به یک نفر از شما نیاز داریم.
بدون تیمِتون!
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
هلنا
0موضوع رمان خیلی منو جذب خودش کرد و بی نهایت مشتاق خوندنش بوددم و امروز بالاخره استارتو زدمم مطمئنم که رمان عالیه، خسته نباشید نویسنده عزیز 💫💞😊
۲ هفته پیش🦢AVAZ GHO🦢
0کراش زدم 🤤😂
۲ ماه پیشزری
0وای وای عاصی عالیه🫡🫠🫠 بریم که از اول بخونیمش🫠🫠
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
عزیزمم😍😍
۳ ماه پیششى شى
0وایی عاصیی💓💓👏🏻👏🏻👏🏻
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
نورااا😍♥️🫂
۳ ماه پیشZahra
1رمان خوبی بنظر میرسه قلمت قشنگه 😍✨
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۳ ماه پیشنورا
0وای صبا😭 بلاخره گذاشتی💕
۳ ماه پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره نورااا😍💞
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آرا
0خب خب خب من امروز استارت رمان عاصی رو زدم حس میکنم تو ی جنگل گمشده ام با شخصیتای پیچیده و جذاب