پارت دوم :

با اتمام جمله‌ش توجهم بیشتر جلب شد و کنجکاو‌تر شدم. این عجیب بود، چون تا به حال هیچ ماموریتی به تنهایی و تنها بایک عضو از اعضای ویژه انجام نشده بود.
فدرو با ژست مخصوص خودش سمت تصویر رفت و گفت:
-عملیاتی که می‌خوام ازش صحبت کنم، پیچیده‌ست و به زمان زیادی احتیاج داره. بر خلاف ماموریت‌های قبلیتون ما در ابتدای این کار نیازی به آماده‌سازیِ گارد ویژه نداریم. چون در ابتدا زد و خورد نداره، پس قطعا تلفاتی هم نخواهد داشت...
البته، فقط در ابتدا!
"تلفات" برای سازمان مهم بود. تمام نیرو‌هایی که از سنین پایین انواع آموزش‌های رزمی و دفاع شخصی رو دیده بودن، توی عملیات‌های مختلف و مهم شرکت می‌کردن و با مردنشون هزینه‌ی سنگینی به سازمان وارد می‌کردن. نه فقط ضرر مالی، که ضرر از دست رفتن نیروی انسانی و زمانی که برای تربیت و آموزش اون نیروی خِبره گذاشته بودن، براشون مهم‌تر بود!
دست به‌سینه نشستم و تمام حواسم همچنان به فدرو بود.
-توی این ماموریت به نیرویی نیاز داریم که از نظر آمادگیِ جسمانی توی بالاترین حد خودش باشه. از قدرت تفکیک احساسات برخوردار باشه و از نظر احساسی شخص فوق‌العاده محکمی باشه!
چشم ریز کردم. به خاطر شغلی که داشتیم، تقریبا همه‌مون از احساسات خیلی زیادی برخوردار نبودیم و حالا تاکید بر بی‌احساسی بیشتر داشت اون علامت سوالِ قرمز روی صفحه‌رو توی ذهنم می‌کاشت!
-شما باید به عنوان یک شخصِ عادی در جامعه به مدت یک سال، با هویتی جدید و مخصوص به خودتون، که در ابتدای شروع کارتون بهتون داده می‌شه زندگی کنید.
هویت قبلی خودتون رو کامل فراموش می‌کنید...
تنها چیزی که باید یادتون بمونه وظیفتونه و این که ماموریتتون رو به بهترین شکل ممکن انجام بدید و برگردید.
یکی از ملاک‌های ما برای انتخاب اینه که ما از بین شما به یک موتور سوار فوق حرفه‌ای نیاز داریم که بتونه پشت موتور سنگین بشینه و آسیب نبینه!
چون بنابر بررسی‌هایی که از کِیسِ مورد نظر داشتیم به این نتیجه رسیدیم که تنها لذت زندگیش موتور سواریه!
از بین اعضای ویژه چهار نفر اموزش مخصوص برای موتور سواری، اون هم برای فرار از موقعیت‌های حساس رو دیده بودن!
من، سیمون، اِریکا و رابرت.
فدرو همه‌رو از نظر گذروند و گفت: کسی سوالی داره تا این‌جا؟!
سیمون پرسید: برگردیم، یعنی...کجا باید بریم؟!
نگاهِ فدرو با لبخند محو و خطرناکش به من دوخته شد...
حدس می‌زدم چیزی که می‌خواست بگه به من ربط داشته باشه و نگاهم به روش سوالی شد!
-برای این عملیات یک نفر از شما می‌ره ایران!
و آخرین ملاک و مهم‌ترینش اینه که شخصی که می‌ره باید به زبون فارسی تسلط کامل داشته باشه!
تک‌خنده‌ای ریز و ناخودآگاه دقیقا شکل نفسی تند از سینه‌م خارج شد....
عالی شد... تنها ایرانی‌الاصل اینجا که به زبون فارسی مسلط بود من بودم!
با تموم شدنِ حرفش، دوباره همه‌ی سرها به سمت من برگشت و ابروهام بالا پرید.
من برای انجام هر عملیاتی آمادگی داشتم اما رفتن به ایران... یه‌کم زیادی برام سخت بود.
تمامِ خاطراتِ شیرین دوران کودکیم توی اون کشور که اسمش وطن بود شکل گرفته بود و من با جدایی از اونجا توی سن کم، کلِ قلبم رو تو خاکش دفن کردم و به اینجا اومدم!
من رو توی همون عالمِ کودکی با گریه از خاکم جدا کرده بودن و حالا می‌خواستن به زور برم گردونن!
فدرو هنوز نگاهم می‌کرد و بعد از مکثی طولانی پرسید:
-آرون... هنوز فارسی رو بلدی؟!
جواب دادم: بله!
-تا چه حد یادت مونده؟! به تسلط کامل می‌رسه یا وقت می‌خوای؟!
من هیچ‌وقت زبونِ مادریم رو یادم نرفته بود و هنوز توی اندک اوقات بیکاریم کتاب‌هایی با زبون فارسی رو می‌خوندم تا غربت و زبونِ تلخش باعث نشه زبونِ موردعلاقه‌م رو یادم بره!
-تسلط کامل دارم فدرو. کامل یادم مونده!
-خوبه، خیلی خوبه! هر چی آماده‌تر باشی زودتر شروعش می‌کنیم و شاید تا هفته‌ی بعد کارای رفتنت تموم شه!
تصور رفتن به ایران، اونم تا هفته‌ی بعد... با تمامِ ترسی که توی دلم انداخته بود، شیرین بود!
-و اما عملیات...
سرها دوباره به سمت فدرو برگشت...
روی صفحه تصویری مبهم از مردی، از راه خیلی دور که کلاهش تمام صورتش رو پوشونده بود و ماسک سیاهی هم زده بود پیدا شد.
-مغز متفکر سازمان اطلاعاتِ ویژه. کسی که تمام مراحلِ عملیاتِ ترورهای مهم در خارج از کشور رو رهبری و برنامه ریزی می‌کنه! باعث نا‌امنی توی باقیِ کشورها از جمله خود ایرانه و حتی سازمان اطلاعاتِ اصلی خود ایران دنبالشه! شخص به شدت باهوشیه و طبق تست هوشی که ازش گرفتن و اطلاعاتش به بیرون درز کرده، حداقل IQ ی "188" رو داراست.
پس میشه گفت تقریبا نابغه‌ست!
ما هیچ اطلاعاتی به جز شهرتش راجع به کارها و هوشش ازش نداریم، جز همین عکسِ نصفه‌ونیمه که بازهم معلوم نیست خودش باشه یانه!
این عکس زمانی گرفته شده، که توی عملیاتِ تروریستیِ سال پیش توی لبنان، ادعا شده بود، مهندس و فرمانده‌ی عملیات برای اولین بار حضورِ کوتاهی داشته! که البته، تمام اون عملیات رو خودش برنامه ریزی کرده بود.
جز این عکس هیچ عکسِ واضحی ازش نیست. جایی دیده نشده و هیچ‌کس نمی‌دونه که اون چند سالشه، و در حال حاظر کجا داره زندگی می‌کنه!
حتی اسم و فامیلش هم موجود نیست و فقط لقبش شنیده می‌شه!
روی صفحه، تصویرِ کلمه‌ای به فارسی ظاهر شد. " عاصی"!
فدرو گفت: بخونش آرون!
-عاصی...
-برای بچه‌ها توضیح بده "عاصی" یعنی چی آرون!
طبق قوانین بلند شدم و برای توضیح ایستادم.
- عاصی به معنای سرکشه، یعنی کسی که برای کاراش حدی قائل نیست و حرف نمی‌فهمه!
-خوبه.
سری تکون دادم و نشستم.
- این شخصِ عاصی لقب، تا همین دو ماهِ پیش هیچ‌چیزی ازش در دسترس نبوده و تنها چیزی که ازش لو رفته...
دیدار دو ماه پیشش با دختری بوده به نام "آریِل عَدَمی"!
اونم نه توی کوچه و خیابون و با یک ظاهر معمولی، بلکه با لباس‌های تمام پوشیده و مشکی موتور سواری به همراه کلاه کاسکتی که هیچی از صورتش رو نشون نداده!
کاملا پوشیده از سازمان بیرون زده، و کاملا پوشیده هم برگشته!
و حتی همین هم که اون واقعا خودش بوده یا نه هنوز توی شبهه‌ست!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آرون در رمان عاصی آرون
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Sun

    0

    فکرکنم رمان جدید و مورد علاقه ای قرارع داشته باشم دوباره مخصوصا عاشق اکتای شدم 😂🥲💅🏼مال خودمه کسی نیاد سمتش

    ۳ هفته پیش
  • Sun

    0

    اشتباه گفتم،اکتای نه آکینو گفتم مال منه😂

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    😂😂

    ۳ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    عزیزم خوشحالم دوست داشتی😍♥️

    ۳ هفته پیش
  • زری

    0

    ارون🫠🫠 برو که کارت درسته 🫡🫡

    ۴ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    بلهههه

    ۴ هفته پیش
  • شى شى

    0

    ارون جون برو که ایشالا حرف عاصى نشى😂😂

    ۴ هفته پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    😄😄

    ۴ هفته پیش
  • Nana

    0

    به نظر رمان جذابی میاد

    ۱ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم♥️

    ۱ ماه پیش
  • سهیل۳۰

    1

    سلام سلام من اینجا هم اومدم ❣️ به نظر رمان فوق العاده جذاب و هیجانیی میاد..موفق باشید

    ۱ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    سلام خوش اومدی، ممنونم ازت عزیز دلم♥️

    ۱ ماه پیش
  • دینا

    1

    فکر کنم خوشم اومد 😭🤌🏼♥️

    ۱ ماه پیش
  • صبا سروین | نویسنده رمان

    خدارو شکرر🥲

    ۱ ماه پیش
  • نورا

    0

    عالی بود😭💕

    ۲ ماه پیش
کپی شد!