اراذل اوباش به قلم سعیده براز
پارت شصت :
-توی ماشین نمیتونم به صفحه گوشی نگاه کنم. حالت تهوع میگیرم.
-آهان باشه.
جلوی نگهبانی دلم نمی آید دوباره او را تنها بگذارم.
-سلام آقای صابری.
-سلام خانم صفا.
به عطا اشاره میکنم.
-ایشون با من هستش. میشه لطفا اجازه بدین بیان داخل؟
-بله حتما. اگر دیروز هم بهم میگفتین، حتما میذاشتم بیان.
-ممنون.
با عطا وارد آسانسور میشویم که عطا میگوید:
-چه همکارهای خوبی داری.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
چون مردها کلی نگرن وجزییاتویادشون نمیاد
۲ ماه پیشریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ ماه پیشمریم
0بلا نگیری عطا😁😁
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0عطا جوری میگه شامپو شبنم و بس بود انگار مال دهه ۳۰ و ۴۰