پارت پنجاه و دوم :

عطا جدی نگاهم می کند.
-حرف هایی که جلوی اعلا زدم، فقط حرف نبود تو اینجا میمونی تا تکلیفت روشن بشه و اعلا دیگه نتونه مزاحمتی برات ایجاد کنه.
-ولی من نمی خوام سر بار کسی باشم.
-بشین سرجات!
آب دهانم را به زحمت قورت می دهم، عطا خشن نشده بود؟!
-حداقل برم یه چایی بیارم، شکوه قبل از فهمیدن این ماجرا گفت چایی می خواد.
شکوه که از رفتن ناراحت است و کاری از دستش برنمی‌آید در حالی که ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    0

    عطاچه ذهن خون هم شده

    ۲۴ دقیقه پیش
  • مینا

    1

    چقدر فکر هاشون یه هم نزدیکه

    ۲ ساعت پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!