اراذل اوباش به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و دوم :
عطا جدی نگاهم می کند.
-حرف هایی که جلوی اعلا زدم، فقط حرف نبود تو اینجا میمونی تا تکلیفت روشن بشه و اعلا دیگه نتونه مزاحمتی برات ایجاد کنه.
-ولی من نمی خوام سر بار کسی باشم.
-بشین سرجات!
آب دهانم را به زحمت قورت می دهم، عطا خشن نشده بود؟!
-حداقل برم یه چایی بیارم، شکوه قبل از فهمیدن این ماجرا گفت چایی می خواد.
شکوه که از رفتن ناراحت است و کاری از دستش برنمیآید در حالی که ر
لطفا صبر کنید...
ستاره
0عطاچه ذهن خون هم شده