اراذل اوباش به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و هشتم :
وارد حیاط که می شویم عطا در حالی که پشت سر من است حرف می زند.
-دفعه ی آخرت باشه!
متعجب سرجایم می ایستم، می خواهم برگردم اما با دست به شانه ام فشار می آورد و مانع می شود.
-منظورت چیه؟
-اینکه خودتم هرزه خطاب کردی!
نمی دانم چه بگویم؟ یا چه فکری بکنم؟
-اینکه توی این ده سال هر بار با اعلا بودم ولی یادم پیش تو بود، مگه هرزگی نیست؟
با شنیدن صداهایی به عقب برمی گردم. عطا در حال
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
چرا گلم هم امشب پارت داریم هم فرداشب
۲ ماه پیشثنا
0خسته نباشی عزیزم وای اتفاقای بدی افتاد ولی خوب شد
۲ ماه پیشماهرخ
0عطا چه جوابی بهش داد چه تلخ واقعا
۲ ماه پیشمریم
0دیگه باقی عمر به پای هم برسن🫀
۲ ماه پیشلیلا
0وای بگردم مادر💔🥲
۲ ماه پیشریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ ماه پیشریحانه
0خدا ازت نگذره اعلا بین چکار کردی که فکر خودکشی زده به سرش حداقل یکم روت و کم کن پرو
۲ ماه پیششهناز
0چقدر آهنگش با داستان مچ بود🥺💔
۲ ماه پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
😘😘😘😘
۲ ماه پیشیلدا
0ای خدا چرا انقدر اعلا گاوه و همه چی رو دیر میفهمه🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️
۲ ماه پیشیلدا
0وای چه حرف قشنگی زد[*** ده سال از جونی منو صنم شدی]
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آرزو
2عزیزم چراپارت جدید نمیزارید؟ ما منتظریم 🫠