اراذل اوباش به قلم سعیده براز
پارت پنجاه و هفتم :
-بیمارستان دیگه.
-بابا ول کن، ببین این همه کار ریخته رو سرت.
-شب میام حلش می کنم.
به بیمارستان که میرسیم جلوی ورودی نگهبان به عطا گیر می دهد، من هم برای اینکه مجبور نشوم پادرمیانی کنم به بهانه ی اینکه باید سریع خودم را به بخش برسانم از آن ها دور می شوم.
عطا که لله ی من نبود که هر جا می رفتم، دنبالم می آمد، از یک جایی به بعد خودم باید از پس مشکلات خودم بر می آمدم و اینکه به خاطر فا
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️