پارت پنجاه و هفتم :

-بیمارستان دیگه.
-بابا ول کن، ببین این همه کار ریخته رو سرت.
-شب میام حلش می کنم.
به بیمارستان که میرسیم جلوی ورودی نگهبان به عطا گیر می دهد، من هم برای اینکه مجبور نشوم پادرمیانی کنم به بهانه ی اینکه باید سریع خودم را به بخش برسانم از آن ها دور می‌ شوم.
عطا که لله ی من نبود که هر جا می رفتم، دنبالم می آمد، از یک جایی به بعد خودم باید از پس مشکلات خودم بر می آمدم و اینکه به خاطر فا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحانه

    0

    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!