لیست کلیه پارتهای رمان زخم چین : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 83
-
رمان زخم چین - پارت 1
قصه های شنیده بودم از آمدن شاهزاده با اسبی سپید درکنج قلبم این رویا را زندگی می کردم. که یک روز می آیی و تو امدی با اینکه اسب سپید تو را ندیده ام کسی هم شاهزاده صدایت نمی کند اما اصیل ترین ادم حوالی بودی پسرجنگلی به رشیدی رو بلندش و تمام حواسم تو را تایید کرده بود. از میان هزاران نفر...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 2
دست های بزرگ و گرمت، جسم نیمه جان و نیمه بیهوشم را درآغوش خود پناه دادی. صدای ضربان قلبت مثل سمفونی زیبای بتهون درگوشم طنین انداخت. آغوشت چه خاصیتی داشت که همه دردها و غصه هایم مثل قطره های باران در دل زمین خیس فرو رفت. تاریکی مثل لحافی روی جان و جسمم را دربرگرفت. من از همه دنیا دست شستم و ر...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 3
با پاهای برهنه روی خاکی که سبزه های نمناک باهم آغوشی می کردند، می دویدم. ناگهان باد ملایمی از میان انبوه آغوش گیسوهای درختان وزید و من به محوطه بازی رسیدم که برکه کوچکی چون الماس در سبزینه جنگل درخشید. کنار برکه، گوزن کوچک با شگفت انگیزترین رنگ سرخ، آب می خورد. چشمان سیاهش مهربانترین زمزمه هستی...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 4
به زحمت خودم را روی تخت چوبی سخت یالا کشیدم. پلیور بزرگ بافتنی به تنم بود و کسی ناشیانه موهای فرم را بافته بود. لیوان روفی پرآب را بدستم دادی. آب ولرم به گلویم پرید و به سرفه شدیدی افتادم که همه تن دردناکم را به لرزه درآورد. به پنجره چوبی تکیه داده ودستهایت را روی سینه گره زده بودی. نوراندک فا...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 5
به طرف در کلفت چوبی رفتم که چند جفت کفش کنار دیوار ولو شده بودند. کلون چوبی را به زحمت از پشت در به کناری کشیدم. از سنگینی کلون چوبی به نفس نفس افتادم. در را به آرامی باز کردم. نسیم سرد شبانگاهی تن چون بیدم را به لرزه درآورد. می گوید جان عزیزترین داشته هرآدمیست؛ اما من دست اززندگی شسته بودم...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 6
چند کیلومتری در سکوت راه رفتیم. سرم چون آونگی بالا و پایین می شد. کم مانده بود محتویات معده ام در این الاکلنگ انسانی به دهانم هجوم بیاورد. با دست آزادم موهای رنگ پریده زیر نورمهتاب را چنگ زدم: -غول جنگلی...منو بذار زمین. حالم داره بد میشه. امان من بعدها فهمیدم که انسان ها را با زور نمی توان ب...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 7
از جواب تند من، خنده آرامش توی فضا پیچید. چند قدمی جلوتر آمد وعطر تند خفه کننده اش از خودش پیشی گرفت. -امان قبل رفتنش برای سرکشی برات تخم مرغ آبپز درست کرده. ساندویچ بزرگ که بوی گوجه و خیارش بغض دهانم را تحریک کرد، به دستم داد. لیوان بزرگ شیری را هم کناردستم قرار داد. قبل از خوردنم به فرهاد ک...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 8
از روی کنده درخت پیربلند شده و با خستگی چشم هایم را مالیدم: -اسمم تی ناز فتحیه. بابام بهزاد توی شهرمشگین شهر یه مکانیکی داره. این کلمات که برلبانم جاری شد، لرزشی از جنس مرگ و نیستی تمام جانم را دربرگرفت. این لرزش باعث برهم خوردن دندانهایم از سرما شد. منتظرتشر دکتربودم که صدای ماشین پیکاپ تو ...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 9
تو نمی دانستی با سی سال سن خیلی چیزها به من می آمد. من و تو شبیه دو سیاره متفاوت درکهکشان راه شیری بودیم. دوباره مرا در سکوت کلبه با گربه سیاه خپل تنها گذاشتی. تمام بعدازظهر با تبر به جان کنده درختی افتادی که انگار وسط قلمروت جا خوش کرده بود. به کاکتوس های عجیبی را که درون هره پنجره چیده بودی...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 10
با حرص لنگه ابروی کلفتت را بالا بردی. -اولدوز با من بحث نکن. اینو می خوری و بعد عین بچه آدم ماجرا روتعریف می کنی. قند درون آب باعث شد تا کمی از وحشت خفته در کالبدم کمتر شود. -بهرام خان می دونی بابای من چطوری مرد؟ ازوقتی چشم باز کردم دم منقل وافور بدست دیدمش.. تا این سه سال اخیرم همه زندگیمون ر...
بروزرسانی در : ۳۸۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 11
یسنا و گلی دوتا مرغ حنایی تخم گذاشته و صدای طلبکارشان را توی سرشان انداخته بودند؛ انگاراین دوتا تخم مرغ اندازه توپ پینگ پونگ هم افتخار داشت. چند گوجه سرخ را از توی بوته چیدم و دلم می خواست یک املت خوشمزه بپزم دیگر حالم از غذاهای من درآوردیت بهم می خورد. اولین بار بود که به انباری ته کلبه که از ...
بروزرسانی در : ۳۸۳ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 12
بافته موهای بلندم را باز کرده و دور شانه هایم ریختم. کاپشن سبز بی ریخت را از تنم بیرون آوردم. نور اندک فانوس را فوت کردم تا خاموش شود. تاریکی چون عنکبوتی تارهایش را به طرفم پرتاب کرد. لحظه ای حالم از این زندگی نکبت آلود بهم خورد. گناهان زندگی پیشین و همه خانواده ام بر روی شانه هایم سنگینی م...
بروزرسانی در : ۳۸۰ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 13
صدای ناله هایت که بلند شد روی صورت دردناک متورمت خم شدم. شبیه ربات خراب شده موهایم را از روی صورتت به کناری زدی: -شبیه جن ها شدی...زاغک! بفرمایید اینم از نمک نشناسی غول جنگلی بی فرهنگ! تو را خدا آفریده برای سرکوفت زدن من! موهایم را با کش توی دستم جمع کرده و با صدای آرام گفتم: -میتونی یکم ب...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 14
چنان بهم نزدیک بودی که نفس های داغت پشت سرم را می سوزاند. من عادت به این حجم از نزدیکی به کسی را نداشتم. ضربان قلبم محبت ندیده ام به طوراحمقانه ای بالا رفت. چشمانم را کمی کج و کوله کردم تا آدم های سوار بر موتور را بشناسم. این روزها حس می کردم همه خطوط آشنای اطرافم درهاله ای ازمه فرورفته است. ...
بروزرسانی در : ۳۷۶ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 15
ادامه وقتی کنار پاهایت ایستادم با تعجب نگاهی به من و سرو وضع دهاتی وارم انداختی. پوتین ها شبیه قیر به پاهایت چسبیده بود. با نیشخندی به تقلای من برای در آوردن پوتین ها خیره شدی و در سکوت سری به تاسف برایم تکان دادی. -زاغک احمق! به تمسخر شدن و طعنه شنیدن عادت داشتم. وقتی پوتین ها را کن...
بروزرسانی در : ۳۷۳ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 16
من آدمی شبیه تو را ندیده بودم. همه مردهای زندگیم پرهیاهو و حراف بودند. تو همیشه مرا درهاله ای از سکوت می پیچیدی و آخر سر مرا میان تردیدها و غم هایم تنها می گذاشتی. امان من به مرزهای یک مهمان و صاحبخانه احترام می گذاشتم. یادآوری آن شب مخوف باعث شد تا وقایع مرگ تی ناز از جلوی چشمهایم رژه ...
بروزرسانی در : ۳۷۱ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 17
من از تو هیچی نمی دانستم. چه بلایی سرت آورده بودند که روزها با دزدان چوب می جنگیدی و شبها اسیرزندان شهر کابوسها بودی. با صدای آرام برایت قصه گفتم: -امان میدونی من خیلی وقته از دور تماشات می کردم. من بودم که پای خرگوشهای بینوا رو از تله بیرون می آوردم. من بودم که بال پرندگان زخمی رو تیمار می...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 18
. می توانستم از ذخیره انبار سیب زمینی و قوطی های کنسروی که پشت خانه پنهان کرده بودی استفاده کنم. ادامه رویافی هایم با دیدن سایه پیچیده شده تو در پالتوی پشمی سراب شد. حوصله سروکله زدن با تو و شنیدن کلمات تلخت را نداشتم که اشک برچشمانم می آورد. از تلخی به شوکران زکی گفته بودی. چون خرگو...
بروزرسانی در : ۳۶۶ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 19
-زندگی بهت یاد نداده نباید از کسی انتظار داشته باشی؟ من هیچ وقت نگفتم یه فرشته م. با کمک درخت توسکای سنگ صبورم روی پاهایم ایستادم. -پس گورتو از اینجا گم کن. مرگ و زندگیم دیگه به تو ربطی نداره. دست سالمت را کمی بالا آوردی. از ترس دوباره کتک خوردن خودم را کمی کنار کشیدم. ...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 20
یکی از آنها فرهاد خیانت پیشه و دیگری عماد برادرناتنیم بودند. عماد همان کاپشن سبز کهنه به ارث مانده از طاهر را برتن داشت. هر دو از دیدن هم اکراه داشتیم. چشمان قهوه ای تلخمان با دیدن دوباره همدیگر شبیه دریاچه یخ زده از سرما بود. دکتر مثل میانجی بی تفاوت از کنار تخت چوبی نظاره مان می کرد. ...
بروزرسانی در : ۳۶۲ روز پیش
