پارت هجده :

.

می توانستم از ذخیره انبار سیب زمینی و قوطی های کنسروی که پشت خانه پنهان کرده بودی استفاده کنم.

ادامه رویافی هایم با دیدن سایه پیچیده شده تو در پالتوی پشمی سراب شد.

حوصله سروکله زدن با تو و شنیدن کلمات تلخت را نداشتم که اشک برچشمانم می آورد.
از تلخی به شوکران زکی گفته بودی.

چون خرگوشی چالاک از میان درختان سر به فلک کشیده، شاخه های شکسته عبور کردم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    متوجه نشدم چرا اولدوز گفت چمدون رو چال کرده بودم؟

    ۱۲ ماه پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    خب توضیح بدم کلا داستان لو میره. صبر کنین توی طول رمان به سوالات جواب داده میشه

    ۱۲ ماه پیش
  • ساجده

    1

    خسته نباشی قلمت زیباااست

    ۱۲ ماه پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم.

    ۱۲ ماه پیش
  • ساجده

    0

    ای وای چرا خبببببب بچه رو میزنی

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!