پارت یک :

قصه های شنیده بودم
از آمدن شاهزاده با اسبی سپید
درکنج قلبم این رویا را
زندگی می کردم.
که یک روز می آیی
و تو امدی
با اینکه اسب سپید تو را ندیده ام
کسی هم شاهزاده صدایت نمی کند
اما اصیل ترین ادم حوالی بودی
پسرجنگلی
به رشیدی رو بلندش
و تمام حواسم تو را تایید کرده بود.
از میان هزاران نفر صدای پایت را شناختم
عطرت مرا درآغوش گرفت.
تو پاداش تمام نداشته های این دختر بودی.
امان شدی، امان ماندی
دلیل واقعی شدن یک قصه ای
تو شاهزاده جنگل سبز منی!
--------
مقدمه:
امان، هر صبح به صداهای صدای دستفروشهای دوره گرد که با گارهای چرخ دار از کوچه عبور می کنند، گوش می دهم تا ازبین صداهای ناآشنا، شاید طنین آوای از صدایت را بشنوم.
اما تنها صداهای خنده های از ته دل کودکان در حیاط قدیمی مدرسه یونانیان را می شنوم؛ گاهی هم صدای مادرهای که از پنجره فریاد می زنند.
من در خانه چوبی دو طبقه با رنگ و نمای رو رفته که بهم تکیه داده و انگار یکی فرو بریزد، بقیه هم فرو می ریزند، زندگی می کنم.
لکه های عمیق رو دیوارها با رنگهای آبی فیروزه ای، زرد کمرنگ و صورتی مرده، پوشانده اند.
صبح ها با بوی عطرقهوه غلیظ ترکی از کافه کوچک دوست داشتنی، زنده می شوم.
شب ها تنها صدای پارس سگ های ولگرد یا ناله باد از درزهای چوبی را می شنوم.
من سه سال هستم که چون مهاجری در این کشور غریب منتظر تو نشستم.
چون پیرمردهای بازنشسته محله بالات روی نیمکت کهنه می نشینم. آنها با تسبیح در دست از روزگار خوش بالات که مرکز ارمنی ها و یونانی ها بود لاف می زنند.
من منتظرتو با همان اخلاق تند و سرزنشگرت مانده ام.
من ازعشقت به خودم مطمئن نبودم.
تو که دلت ازسنگ خارا نبود.
من برای التیام بخشیدن به دردهای که بر جان و تنم روا کرده بودی به این بهشت حهنم گونه پناه آوردم.
پس ای ناخدای گمگشته بیا و برزخ زندگی مرا به بهشت مبدل کن.
--------
فصل اول : اولین دیدار با تو
دردوردست صاعقه ای درخشید و صدای رعب آورش دردل جنگل پیچید.
پالتوی کهنه ام ازشدت خیسی به تنم چسبیده بود.
باران شلاق وار روی صورتم مثل سنگ نیزه بارید.
انگشتان لاغرم را روی تنه زمخت درخت توسکا کشیدم.
دلم نمی خواست مثل توسکا عمری طولانی داشته باشم؛ صد سال؟
تن زخمی و پای زخمی ام را روی زمین دراز کرده و به درخت زیبایم تکیه دادم.
منتظرمرگی زیبا بودم. آخرین تصویرم آسمانی خاکستری با قطرات ریز باران سرد که روی صورتم می ریخت، بود.
آیا کسی ازخانواده ام دلتنگم می شد؟
آیا دل سنگ عماد برای ناخواهری دردسرسازش تنگ می شد؟
دل صخره مانند درنا چی؟
چه رویای تلخی! رویای روزهای که عماد هنوز جنس دلش سنگ خارا نبود.
رویای آن روزهای تلخ و شیرین در خانه اجاره ای مشترک محله مارال بخیر.
روزهای که عماد، املت دوپیازه را روی پیک نیک گازی می پخت و مرا بچه گربه می نامید.
دوباره رعد وبرقی درآسمان درخشید. جغد برفی دربالای درخت افرا هوهو کرد.
خاطرات قدیمی با طعم بد درذهنم جاری شد.
بابا طاهرم، کجای زندگی بیابانم بود؟
بابای اهل دلی داشتم که وقتی کنارمنقل سرمست ازتریاک می شد؛ برایم غزل و قصیده های عاشقانه می گفت.
زندگی درخانه اجاره ای با همسایه های قالپاق دزد وساقی مواد برایم شیرین بود.
امان می دانستی آدمیزاد موجود غریبست؛ من با تمام کودکیم فکر
می کردم زندگی همین بود.
من با خانم گل، عروسک بافتنیم کنارحوض لجن گرفته بازی می کردم و حس پرنسس توی قصه ها را داشتم.
از دوردست صدای پارس سگ وحشی دردل کوهستان پیچید. از ترس به خود لرزیدم. دلم نمی خواست مرگ بدمنظره ای داشته باشم.
دلم نمی خواست استخوانها و گوشت تنم نصیب دندان های تیزکفتارها وسگ های وحشی شود.
با تب لانه کرده در بن جانم، دست به تنه تنومند توسکا گرفتم.
موهای خیس بلند فرم به صورتم چسبیده بود. گلویم ازدردی جانسوز می سوخت. چشمهای بی فروغم را دمی بستم و داغی اشک هایم با سرمای باران روی صورتم یخ بست.
اول قدمهایم سست شبیه کودکی زخمی بود؛ بعد از چند ثانیه که صدای واق واق سگها نزدیک شد با تمام توان در جنگل سراسر مه دویدم.
خزه ها و شاخه های درختان درکف پاهایم فرو رفت.
وقتی صدای رعد، مسیرخلنگ زار روبرویم را روشن کرد؛ دندانهای تیز سگ وحشی درگوشت پایم فرو رفت.
جیغ های هراسناکم در دل جنگل پیچید. قطرات اشک خدا روی زمین و جنگل ریخت. از خدا مرگی آرام و بدون درد خواستم.
نیش بازعماد و موهای بلندش را دیدم که مرا سوارترک دوچرخه زنگ زده اش کرده بود و در سربالای محله مارالان سواری می داد.
نوشمک یخ زده ای لب هایم را سرخ کرد؛ دست هایم از سرمایش کرخت شده بود.
درد مثل شلاقی روی تنم پیچک می زد. لبهایم ازشدت تشنگی ترک خورده بود. دلم آغوش مادری را می خواست که هرگزندیده بودمش.
صدای فحشی را ازفاصله نزدیک شنیدم.
تو با کلاه بارانی زرد، روی صورتم خم شده بودی.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ماه بانو

    0

    تا اینجا خیلی زیبا بود و عالی..✨🫠♥️

    ۱۰ ماه پیش
  • ماه دخت

    1

    جذاب و جالبه ، ترکیب عناصر عاشقانه و تخیلی همراه با مشکلات اجتماعی و خانوادگی شخصیت اصلی داستان رو جذاب تر میکنه همچنین نویسنده موقعیت رو خوب توضیح میده و این به درک خواننده کمک میکنه پیشنهاد میکنم به خوندنش

    ۱۰ ماه پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    تشکر قشنگم

    ۱۰ ماه پیش
  • ماه دخت

    1

    عالیه مطمئنم ادامه بدیم جذاب تر هم میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • برکه

    1

    عاشق رمان هاییم ک عکس شخصیت هارو گذاشتن کیفیت تصور ادم دو برابر میشه

    ۱۰ ماه پیش
  • Afsoon

    0

    جذاب شروع شد

    ۱۰ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!