لیست کلیه پارتهای رمان زخم چین : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 83
-
رمان زخم چین - پارت 41
ویرایش: بیا یه پک بزن تا صبح ذاتالریه نکنی! خوبه؟ تو این بارون واسه چی دنبالم راه افتادی؟ دود تلخ سیگار ته حلقم را سوزاند: «نگرانت شدم. اون حرفهای زهر یغما دل سنگ رو آب میکرد.» نیمرخ غمگینت دلم را آتش میزد. باز هم خندی به دل طوفان زدی: «یغما حق داره. ناخدای اون کشتی نفرین...
بروزرسانی در : ۳۱۶ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 42
ویرایش: بهیار خانه بهداشت چند قرص و امپول برایم نوشت. تو شبیه پدری نگران دستم را گرفته و با محبت میفشردی! بهیار با لبخندی کج، گلگلون شدن گونههایم را رصد میکرد: «این روستا جای خیلی قشنگیه برای سفر، خانمتونم باید چند روزی استراحت کنه.» سری به علامت تایید برایش تکان دادی. با تنی...
بروزرسانی در : ۳۱۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 43
ویرایش: ایوان عریضی با گلدانهای سرخ و پرگل تزئین شده بود. در چوبی با شیشههای رنگی کوچک را باز کرد: «بیا تو غریبگی نکن.» پرده توری صورتیرنگی را به کنار زد. کفشهایم را به سختی از پاهایم بیرون آوردم. گلیم پشمی پاهای سرمازدهام را دربر گرفت. هال نورگیر با مبلهای راحتی مخمل س...
بروزرسانی در : ۳۱۱ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 44
ویرایش: تو بیشتر از من خجالتی و آدمگریز بودی! به جلیقه پولکدوزی سیاه و پیراهن سرخ لطیف دست کشیدم. لباسهای زیبا را به تن زدم و مقابل آینه بیگانهای یافتم که نمیشناختمش! دختر درون آینه چشمانی فروزان از عشق و لبخندی بزرگتر از عشق بر لب داشت! شال سرخ بافتنی را روی موهایم کشیدم. ...
بروزرسانی در : ۳۰۹ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 45
ویرایش: ساره همسایه بغلی باغ مرشد، سر پسر جوان را در آغوش گرفته و زار میزد: «چاوان... دیدی آخر رشیدمو کشتن. چاوان، طایفه جهان اوغلیها انتقام خون باباهاشونو ازمون گرفتن.» چاوان برای دلداری کردن به طرف زن رفت و او را در آغوشش پناه داد. حیران به ته کوچه چشم دوختم که پدر افلیج خانواده با ...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 46
ویرایش: امان، تو را به یاد آوردم که خشم درون چشمانت لانه کرده بود. صورت بنفشرنگ و چشمان بیفروغ بابا را به یاد آوردم. خشنودی عماد را به یاد آوردم که مرا به غریبهای سپرده بود. صورت اشکآلودم را با کف دستم پاک کردم. با درماندگی به طرف درختچههای گردو رفتم که دستی مرا از پرتگاه به ک...
بروزرسانی در : ۳۰۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 47
سعی کردم به مه شناور بیرون از ماشین نگاه نکنم. دوباره صدای آواز غمگین زن از درون مه به گوش میرسید. پتوی گرمی را دور تنم پیچیدی. دستت روی پیشانی یخزدهام قرار گرفت: «چیزی نیست، جانم.» چشمانم از غمی که منشأ آن برایم ناشناخته بود، پر از آب شد. «امان جان، نمیدونم چه شده؟ چی شده؟...
بروزرسانی در : ۳۰۲ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 48
ویرایش: حق داشتی تمام زندگی گذشتهات را میان گرد و غبار رها کنی. توان باز کردن کمد و دیدن لباسها و خاطرات زندگی گذشتهات را نداشتم. شاید هم از دانستن رازهایت وحشت داشتم. در اتاق را روی گذشته و خاطرات تلخت بستم. آنقدر از اتفاقات روز خسته بودم که همانجا روی کاناپه، در انتظار برگشتت، ...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 49
ویرایش: در اتاقِ زمردخانم را آرام باز کردم. قاب عکسِ دو برادر را برداشتم و با عذابِ وجدان، تهِ چمدانم قایمش کردم. به صفحهی سیاهِ تلویزیونِ خاموش زل زدم. در را باز کردی و مرا صدا زدی: «اولدوز، آمادهای؟» مانتوی تابستانی سفیدم را روی تنم مرتب کردم: «امان، عقدنامه و شناسنامهها دستِ...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 50
ویرایش: با کمرویی به داخل فروشگاه رفتم. دخترخانم زیبایی با زبانی چرب و نرم، لباس را با قیمتی منصفانه به من فروخت. کیک کوچکی شبیه کلبهٔ جنگلی دلم را برد. کیک را برای ساعت هفت شب سفارش دادم تا با پیک موتوری به دم خانه بفرستند. با دستهای پُر از بستههای خرید و میوه به خانه بازگشتم. و...
بروزرسانی در : ۲۹۵ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 51
ویرایش: مردهایی با پابند و دستهای زنجیر شده روی نیمکتها نشسته بودند. روسری لغزانم را روی موهایم مرتب کردم و نگاه سرگردانم را از گوشی به اطراف چرخاندم. سرِ نگهبان مرا به داخل اتاقی دعوت کرد. به جز میز و دو صندلی، چیز خاصی درون اتاق نبود. سلام آرامی کردم و گوشهٔ دیوار چرککرده من...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 52
ویرایش: نیکان از یتیم بودن خودش نالیده بود. با گذشتن روزها، عشق وابستگی از پشت کلمات به تلفنهای متمادی کشیده بود. نیکان به او گفته بود که در شهر نمین یک فروشگاه دارد و او را برای تولد خود به شهرش دعوت کرده بود. ترمز ناگهانی باعث شد تا از برهوت افکار بیرون بیایم. با عصبانیت از ماشین پ...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 53
من جواب این سوال را نمیدانستم. پس به تظاهر خواب بودنم ادامه دادم. «وقتی بعد از چهار سال یغما و بقیه ملوانها آزاد شدن، بابام دنبال ایمان میگشت. میدونی یغما تکه استخوانهای برادرم رو توی یه کیسه پارچهای ریخته و برامون سوقات آورده بود. بابام چهل روز توی اتاق خودش رو حساب کرد... اولدوز می...
بروزرسانی در : ۲۸۸ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 54
ویرایش: نگاهم روی کت و شلوار تابستانیاش چرخید: «رنگ سیاه چه به موهات میاد. من که بهت گفته بودم چند وقتی میرم شهرستان.» شیطنت درون چشمهایش را دوست نداشتم. با خنده مرا از جلوی آینه به کناری زد. اولدوز، تو فکر میکنی من یه احمقم؟ مثل اون حلقهٔ درون دست، داستانش چیه؟ انتظار این حر...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 55
در هوای گرم تابستانی، دستکشهای نخی سفیدرنگی بر دست داشت. وقتی چند قدم نزدیکتر آمد، پوست رنگپریده و چروکِ صورتش توی ذوقم زد. باران به چابکی از روی صندلی بلند شد. با چرب زبانی به مشتریش خوشامد گفت: «گلی خانوم؟ خودتون چرا تشریف آوردید؟ یه زنگ میزدین، خودم میومدم منزل!» زن عینک ...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 56
زن دستی به موهای زردش کشید و گفت: «رنگ سیاه میذارم. چند روزه دیگه سالگرد پسرم ایمانه. نمیخوام روح بچم در عذاب باشه.» باران زیرلب زمزمه کرد: «خدا رحمتش کنه.» و مشغول مخلوط کردن رنگ و اکسیدان شد. با شنیدن اسم ایمان، تمام وجودم یخ زد. گلی خانم، مادر ایمان و نامادری امان بود. مثل مرغ سرک...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 57
زنگ فر به صدا درآمد. برای بیرون آوردن ظرف پیرکس به آشپزخانه برگشتم. باران با پولکیهای توی ظرف ور میرفت. تجسم کردن زندگی قبلی باران خیلی سخت بود. من زندگی محدود و بستهای تو جنگل داشتم. درنا بعد از مرگ ماهان، کلی درد و زهر تو رگهایم ریخته بود. تهچین داغ را روی میز گذاشتم. با لذت به ...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 58
ویرایش: - «بابا رحم نداره. منو نمیبخشه!» با کلافگی به پنجره نیمهشکسته خیره شدم: «پاشو بریم واحدِ تو. اینجا امنیت نداره.» هر دو گیج و وحشتزده بودیم. در گرمایی که از پنجره به داخل هجوم آورده بود، تمام تنم عرق کرده بود. با دیدن نفسهای تند و بریدهبریدهاش، نفسم در سینه حبس شد. با...
بروزرسانی در : ۲۷۶ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 59
حوصلهٔ جر و بحث کردن با رانندهٔ عصبی را نداشتم. از پلههای باریک به سختی بالا رفتم. دنبال آرایشیبهداشتی در پاساژ نیمهخلوت گشتم. نگاهی به زیورآلات مصنوعی و عروسکهای زیبای خرس قرمز ولنتاین انداختم. درب شیشهای را به جلو هل دادم. مرد جوانی با موهای طلایی پشت پیشخوان، سرش درون موبایل بود. ...
بروزرسانی در : ۲۷۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 60
دنبال دستمال کاغذی اطرافم را گشتم؛ اما دریغ از هیچ چیزی که باشد. نم صورتم را با شالم گرفتم و لرزان به طرف مغازه نیکان به راه افتادم. پسرک مو طلایی با نگرانی دم مغازه اش ایستاده بود: «آبجی، حالت خوبه؟» سرم را به زحمت تکان دادم: «آره.» پسر پرحرف به حرافی اش ادامه داد: «من یکم ش...
بروزرسانی در : ۲۷۲ روز پیش
