زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت دوم :
دست های بزرگ و گرمت، جسم نیمه جان و نیمه بیهوشم را درآغوش خود پناه دادی.
صدای ضربان قلبت مثل سمفونی زیبای بتهون درگوشم طنین انداخت.
آغوشت چه خاصیتی داشت که همه دردها و غصه هایم مثل قطره های باران در دل زمین خیس فرو رفت.
تاریکی مثل لحافی روی جان و جسمم را دربرگرفت.
من از همه دنیا دست شستم و رو به دنیای چشم گشودم که تو ساکنش بودی!
فصل دوم: قصه مارال
امان تا حالا صدای زنبورها را در اطراف کندوی عسل شنیده ای؟
زیباترین صدای ست که بعد از صدای آبشار شنیده ام؛ اما در نظر درنا زن برادرم، من شبیه زنبوری زهردار بدون عسل بودم.
خواب روزی را می دیدم که طاهر، شبانه همه زار و زندگیمان را درون چند ساک دستی کهنه چپاند.
رختخواب های کهنه و بوی نم گرفته مان را پشت وانت اکبرشاه روی هم گذاشت. من با چشمان قی گرفته از بی خوابی به جان عماد غر می زدم که خانم گل را جای مطمئنی بگذارد.
مثل دزدها شبانه از مارالان گریختیم.
بابا طاهرکلاه پوست بره اش را روی موهای سفیدش کشید.
سیگار بدبوی اشنوی آتش زد و تا خود دل جنگل های ارسباران، دود سیگارش خفه مان کرد؛ من و خانم گل و عماد را.
کسی چند قطره آب روی صورت گلگون ازتبم پاشید.
دستی به سرمای یخ روی پیشانیم نشست:
-امان باید بره بیمارستان. تبش خیلی بالاست.
صدای خشن و زنگدارت در حلزونی گوشم نشست:
-فرهاد، من حوصله کلانتری و سوال و جواب رو ندارم.
صداها و نجواها از من دور شدند.
گویا کسی از پاهایم گرفته و مرا به زیرآب می کشید. همه آواها را مبهم و ناواضح می شنیدم.
دوباره موج درد وحشتناکی مرا به درون سیاه چاله ای از گذشته پر بغضم برد.
زندگی در جنگل های ارسباران خود بهشت بود. دامنه های جنوبی کوه پوشیده از چمنزارهای سبز و زندگی بخش بود.
دوباره کودک دوازده ساله ای شده بودم با خرمن موهای به رنگ خاک باران خورده که چون یال شیر، پشت سرم آویزان بود
لطفا صبر کنید...
برکه
0اخیییییی چ قشنگ