زخم چین به قلم طیبه حیدرزاده
پارت هشتم :
از روی کنده درخت پیربلند شده و با خستگی چشم هایم را مالیدم:
-اسمم تی ناز فتحیه. بابام بهزاد توی شهرمشگین شهر یه مکانیکی داره.
این کلمات که برلبانم جاری شد، لرزشی از جنس مرگ و نیستی تمام جانم را دربرگرفت.
این لرزش باعث برهم خوردن ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

برکه
2چ خوش سلیقم هست امان چ سفره رنگی قشنگی چیده سالاد و کتلت تند وای دلم خواست