پارت یازده :

یسنا و گلی دوتا مرغ حنایی تخم گذاشته و صدای طلبکارشان را توی سرشان انداخته بودند؛ انگاراین دوتا تخم مرغ اندازه توپ پینگ پونگ هم افتخار داشت.
چند گوجه سرخ را از توی بوته چیدم و دلم می خواست یک املت خوشمزه بپزم دیگر حالم از غذاهای من درآوردیت بهم می خورد.
اولین بار بود که به انباری ته کلبه که از ان به عنوان آشپزخانه استفاده می کردی شبیخون می زدم.
یک کپسول گازی که به گاز چهارشعله

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    بازیگوشی هم بلدی دخترک خسته من

    ۱ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    آی گفتی

    ۱ سال پیش
  • برکه

    0

    اخی چ قشنگ توصیفش کردی اکرم بانو

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹🥹

    ۱۲ ماه پیش
  • برکه

    0

    بیچاره امان 🥲🥲🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    قلم قشنگ و جالبی دارید خسته نباشید❤️

    ۱ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    تشکر، خوشحالم خوشتون اومده.

    ۱ سال پیش
کپی شد!