پارت سوم :

با پاهای برهنه روی خاکی که سبزه های نمناک باهم آغوشی می کردند، می دویدم.
ناگهان باد ملایمی از میان انبوه آغوش گیسوهای درختان وزید و من به محوطه بازی رسیدم که برکه کوچکی چون الماس در سبزینه جنگل درخشید.
کنار برکه، گوزن کوچک با شگفت انگیزترین رنگ سرخ، آب می خورد. چشمان سیاهش مهربانترین زمزمه هستی بود.
با نجوای پرحسرت به او گفتم:« سلام شنل قرمزی توام راهتو گم کردی؟»
چند لحظه بعد، درد مثل تیری از ناکجا آباد در سینه مارال سرخ نایاب و در سر من پیچید.
جیغی از درد کشنده کشیدم وچون جنون زده ای روی تخت چوبی دست و پا زدم. قطرات سرخ خون روی زمین سبز و خاک نشست. تو دست هایم را مثل غریق نجاتی محکم گرفتی و مرا درحصارامن بازوانت ماوا دادی.
با قدرتی نشئت یافته از تب خواستم حصارت را به کناری بزنم
-مارال مرد. نامردها مارال رو کشتن.
صدایت مثل صدای کهکشانها بود زیبا و جادویی:
-هیس خاطره! من اینجام. همه چیز درامن و امانه!
مرا به اسم یک غریبه خوانده بودی.
چه خوب می شد اگرمن خاطره جان تو می شدم.
حتما جایی دراین کهکشان راه شیری در کلبه ای دورازانسان های بد، خاطره جان منتظرتو بود.
در رویای بدون کابوس فرو رفتم، دیگر از طعنه های دل شکن درنا خبری نبود.
می دانی امان گاهی ما آدم ها فکر می کنیم بیشترین آسیب ها را کتک یا نیش زبان به ما می رسانند؛ اما بی تفاوتی و بی اعتنا به مردن و زنده بودن طرف بدترین شکنجه است.
با بوی خوش چای نعنای کوهی از کابوس مرگ بیدار شدم.
گلویم شبیه کسی بود که هزاران سوزن را قورت داده.
چشم های باز گوزن کوچک مدتها مهمان خواب هایم بود.
وقتی شب به خانه چوبی مان برگشته بودم؛ بوی خوش کباب ازدرزهای پنجره های باز به مشامم رسید.
مثل بچه های یتیم ازپله های چوبی بالا رفتم و خنده های نئشه آور طاهر وعماد باعث شدند تا با دست های کثیفم دریچه گوشهایم را ببندم.
صدای دل انگیز سنتوردرلایه های خوابم نفوذ کرد.
آن شب طاهرخوش اخلاق شده و از دلاورهایهای زمان جهالتش برای پسرش داستان ها تعریف می کرد.
عماد با نیشخند گوشت کبابی را به نیش کشید:
-طاهروقتی می گفتی تو جوونیت یه شکارچی بودی، فکر می کردم اینم باز از اون چاخان های نئشگیته!
ولی امروز با یه تفنگ ساچمه اون مارال رو از پا درآوردی...عشق کردم به خدا.
گوشت کبابی دردهانم مزه هلال داد. باید می دانستم قاتل بچه گوزن کوچولو کسی جزخانواده خودم نبود.
نسیم توی آلاچیق ساخته شده از حصیروچوب پشت خانه مان پیچید و بوی کباب را با خود به دل جنگل برد.
می توانستم چشمان اشک آلود مادر مارال را تجسم کنم که منتظر برگشت پسرکوچولویش بود.
آن شب تا به ابدیت ازپدرم متنفرشدم. سیخ های حاوی گوشت مارال را از روی سینی مسی برداشته و به طرف جنگل تاریک پرتاب کردم.
توی سوسوی نورفانوس نفتی، صورت طاهربا این کارم از جنون سرخ شد.
برای اولین باراز ضرب کتک های طاهر نهراسیدم.
مثل یک گربه وحشی جنگلی فریاد زدم:
-راستش رو بگو مادرروهم مثل مارال کشتی؟
عماد با شنیدن این تهمتم به خنده افتاده بود.
دستی به نشانه همدردی روی شانه پدرم کشید و گفته بود:
-هزاردفعه گفتم بزارمش دم بهزیستی. بفرما اینم دستمزدت برای بزرگ کردنش. موش فضول ننه ت ما نکشتیم؛ بلکه بعد تولدت از بابا طلاق گرفت و مثل یه آدم بینام و نشون اززندگیمون گم شد.
طاهرسری به تاسف برایم تکان داد:
-حیف اون همه نونی که به حلقوم تو ریختم.
عماد دبه آبی روی آتش نیمه روشن ریخت؛ دود و خاکستردر دل آسمان پرستاره شب محو شد.
مثل آدم های گیج روی چهارپایه پلاستیکی نشسته و به جنگل تاریک چشم دوختم.
ناراحت و عصبی بودم؟ نه. من هیچ حسی برای موجود به نام مادر نداشتم.
آسمان بنفش رنگ شب، برایم آشناتراز مادری بود که هرگز ندیده بودم.
هرچند بعدها دلم برای حضورنصف و نیمه بابا طاهرهم تنگ شد.
می دانی امان زندگی برخلاف قصه ها خیلی سرد و تلخ بود.
من هرگز روشنایی روز را باورنداشتم. می دانستم عاقبت من نیز مثل گوزن سرخ نایاب، انقراض و نابودی بود.
فصل سوم: دیوسپید
نسیم ملایمی را روی صورتم حس می کردم.
بوی آویشن و گیاهان دارویی توی فضا شناوربود.
نورتیزآفتاب روی صورتم افتاده و چشمان متورم دردناکم را سوزاند.
ناخوداگاه دست خشک شده را برای محافظت ازستیغ آفتاب روی صورتم گذاشتم.
کسی دستم را ازروی صورتم برداشت و چند ضربه آرام رویش زد:
-دخترخانم می دونم به هوش اومدی؟ چشمهاتو باز کن ببینم.
لحن صدایت سرد و خشک بود:
-پاشو دیگه. یه هفته س منو از کار و زندگی انداختی!
این هم از شانس بد من که توسط مردی بدخلق نجات داده شدم.
چشم هایم را به ضرب باز کرده و تصویرمحوی ازچوب های سیاه را دیدم.
اهی از درد ازمیان دو لبم آزاد شد:
-تشنمه.
صدای ریختن آب ازپارچ فلزی را شنیدم.
-دیگه بعد یه هفته می تونی ازجات بلند شی!
از لحن بدش ابروهایم را درهم مچاله کردم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ماه دخت

    0

    هی جالب تر و جذاب تر میشه

    ۱۲ ماه پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    مرسی

    ۱۲ ماه پیش
  • ماه دخت

    0

    غمگین ، هیجان ، عصبی

    ۱۲ ماه پیش
  • برکه

    1

    اخی بچم چرا همه باهاش بدن کثافتا

    ۱ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    نمی دونم...مظلومه بچمه.

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    سبک متفاوت و جالبی داره،باید بخونم هنوز تابتونم نظربدم

    ۱ سال پیش
  • طیبه حیدرزاده | نویسنده رمان

    خوشحالم، خوشتون اومده.

    ۱ سال پیش
کپی شد!