لیست کلیه پارتهای رمان زخم چین : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 83
-
رمان زخم چین - پارت 61
باران با وحشت نگاهش را بهم چرخاند: «اولدوز چی میگی؟» باید تندتند حرفهایم را گفتم: «من و بچهام رو... یه وقتی اگه امان مجبور به انتخاب شد، قول بده ما رو همراه خودت میبری!» باران نگاهش را به امان و فرهاد که چند قدمیمان رسیده بودند، چرخاند: «باشه، قول میدم.» همین دو کلمه خی...
بروزرسانی در : ۲۶۸ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 62
باران، انگار فرهاد با تو کار داره! باران عینک دودیش را دوباره روی چشمهایش زد: «به فرهاد حق بده از دستت عصبانی باشه!» از جیب پیراهن سفیدت پاکت سیگاری بیرون آوردی و دنبال فندک جیب شلوارت گشتی: «آره. همه وکیل و وصی زندگی گوه منن! همین فرهاد دم گوشم هی وزوز میکرد یلدا افسردگی مطلق ...
بروزرسانی در : ۲۶۶ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 63
ویرایش: حالم خیلی بد بود. آب را روی صورت گرگرفتهام پاشیدم. در آینه، دختری با صورت رنگپریده به من زل زده بود. صدایت باعث شد حال روحیام بدتر شود: «اولدوز، در رو باز کن. عزیزم خوبی؟» با دمِ شال، موهای خیسم را پاک کردم. لبخندی زورکی روی صورتم نشاندم و در را به آرامی باز کردم: «خوبم......
بروزرسانی در : ۲۶۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 64
ویرایش: با جیغهای وحشتزده از خواب هراسناک عصر بیدار شدم. خانه در سکوت فرو رفته بود و از حضور اندک تو در خانه هم خبری نبود. حس میکردم دیوارهای خانه از هر سو به طرفم هجوم میآورند. آبی به چشمهای پفکرده از خواب زدم. با دیدن چند تماس از دسترفته از باران، تصمیم گرفتم سری به آرایشگاه بزنم. خب...
بروزرسانی در : ۲۶۱ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 65
ویرایش: عزیزم؟ حالت خوبه؟ جات زخمی نشده؟ کمی از آب معدنی را روی دستهایم ریخت: «یکم از این بخور.» بطری آب را از دستش گرفته و روی صورتم خالی کردم: «حال باران خوبه؟» نگاه پر سوالت را به جمع شلوغ چرخاندی: «آره. زخمش سطحی بوده.» با خشمی که این روزها گریبانت را گرفته بود،...
بروزرسانی در : ۲۵۹ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 66
ویرایش: پاشو برسونمت خونه. باید از تو دلیل خشمت را میپرسیدم؟ امروز دیگر تحمل گند زندگی تو را نداشتم. بدون حرف، بستنی تو را هم برداشته و در پلاستیک گذاشتم. «باشه.» وقتی سکوت ممتدَم را دیدی، لحظهای به نگاه دردمندم آهی کشیدی. مثل مادری مهربان دستت دور شانههایم پیچید: «این طوری ...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 67
ویرایش: عماد هم از جنس بابای معتادم بود. بعد، مسئولیت تو و پدر معتادت روی شونههام افتاد. تو آزاری نداشتی؛ بیشتر شبیه بچهگربهٔ ولگردی بودی؛ اما بابات آینهٔ بابای خودم بود. بابام وقتی نئشه میشد، همهٔ اهل خونه رو به باد کتک و ناسزا میگرفت؛ اما پدر تو شاعر میشد و برات قصهها و غزلهای قدیمی می...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 68
انتظارِ شنیدنِ این حرف را من نداشتی. قندِ درونِ دستت را درونِ بشقاب انداختی و با گرههای درهمفرو رفته بهم زل زدی. «مثلاً به چه سازم رقصیدی؟ جوری باهام حرف نزن که دست بالا رو تو این زندگی داری. خبر داری اون برادرِ قرمساقت چقدر پول ازم تلکه کرده؟» سقفِ نمزدهی خانه دورِ سرم چرخید. تمامِ ...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 69
ویرایش: در نور لرزان گوشیِ رو به خاموش، روی مبل به انتظار آمدنت نشستم. چه عبث به آمدن تو دلخوش بودم. سردرد بدی را پشت پلکهایم حس میکردم. چند دقیقهای در سکوت، با چشمان بسته نشستم. با شنیدن صدای تقتق روی شیشه، چشمانم را باز کردم. باز همهٔ اشیاء خانه را دو بار میدیدم. همه چیز در تا...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 70
ویرایش: کلید را در قفل زنگزدهٔ فروشگاه چرخاندم. بوی بد نم به صورتم خورد. کمی درِ فروشگاه را باز گذاشتم تا هوا بخورد. باران پریشب تمام وسایل مغازه را خیس کرده بود. دو ویترین شیشهای قرمز وسط مغازه به هم چشمک میزدند. پردهٔ پشت مغازه را به کناری زده و تی و وسایل نظافت را بیرون آوردم...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 71
ویرایش: «باز ای الهه ناز، با غم من بساز...» پنجرهٔ سمت راننده را کمی پایین دادی: «گلجان و یلدا ممکنه باهات رفتار خوبی نداشته باشن.» صورتم را به نسیم خنک شبانگاهی سپردم: «میدونم. از درنا که ترسناکتر نیستن.» گوشهٔ لبت به معنی ریشخند بالا رفت: «عزیزم، بهتره یه ورژن از فیلم ترسنا...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 72
معذب روی مبل نشسته و به گلدانهای سرامیک دستساز خیره شدم. چند دقیقه بعد، زن با سینی شربت و شیرینی وارد شد و آنها را روی میز مرمرین وسط پذیرایی چید. صدای تقتق کفشهای پاشنهبلند یلدا باعث شد تا از پنجره به طرفش برگردی! این نگاه سراسر نفرت و دلسوزی، تن هر دوی ما را لرزاند. پیراهن شب ساتن ...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 73
با شنیدن این حرف، سینی حاوی فنجان را به زمین کوبیدی: «تقاص چی رو باید پس میدادم؟ مگه من خدا بودم که زندگی و مرگ تقصیر من باشه؟ عمر ایمان تموم شده بود. تقدیرش این بود توی لنج لعنتی من بمیره! چند ساله که دارم مزخرفهاتون رو تحمل میکنم. فکر میکردی باهات شوخی دارم؟ امان خره دیگه. چهارتا مزخرف بارش ...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 74
پرده را روی منظرهٔ شب کشیدم و روسری ساتن مجلسیام را از سرم برداشتم. خودم را روی مبل رها کردم. چراغهای دیواری روستیک و لوسترهای ریزبافت چوبی، خانه را برخلاف زندگیمان، غرق نور کرده بود. با دیدن لجبازی امشب یلدا، میدانستم این قصه سر درازی خواهد داشت. تقصیر امان چه بود که بزرگترهایش او را قر...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 75
دستهای گرم تو بود که صورت و موهای خیسام را با آب پاک میکرد. «دردت به جونم؟ آخه تو چرا اینطوری شدی؟» به چشمان شفاف پُرنگرانیت خیره شدم. شاید ته دلم از دروغهایت چرکین شده بود؛ اما هنوز هم عاشقت بودم. سرم را در گودی گردنت مخفی کردم: «به خاطر اینکه به زودی بابا میشی!» فصل بیست و پنجم...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 76
با نفرت، لبخند دلقکوارى روى صورتم نشاندم. چند جعبه را از پشت صندوق تاکسى برداشته و جلوى مغازه روى زمین گذاشتم. دنبال دستهکلید درون کیفش مىگشتم. جعبهها را یکىیکى از پلههاى خانه بالا بردم. با احتیاط چندبار به در ضربه زدم. چند دقیقهاى طول کشید تا لای در خانه باز شود. صورت رنگپریده چیمن حالم ...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 77
امان! تو فکر میکنی من نفهمم؟ از این حرفهایت چه منظوری داری؟ اصلاً هدفت از ازدواج با من چی بود؟ نکند میخواستی یلدا و فک و فامیلش را بچزونی؟ نکنه منو دوست نداشتی یا... دستهایت را به معنی تسلیم بالا بردی: «خیلی خب. من دوستت دارم و خودت و بچهمون، هم روی چشمام جا دارن.» «خب پس دیگه بحث نداریم.» چ...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 78
ویرایش: جلوی درختی قدیمی با تنهٔ پیچخورده و پوست کلفتش ایستادم. روی کلمات فارسی حکاکی شدهٔ «یلدا و ایمان» دست کشیدم. هیچ نشانی از تو نبود. هیچ ردی از امان در این باغ نبود. درختان بلند گلابی با برگهای براق که میوههایشان زیر آفتاب میدرخشید. پیادهروی در چمن خیس را از بچگی دوست داشتم. ...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 79
ویرایش: آفرین دختر... آروم نفس بکش. با دستمالی خیس، صورت سوزانم را پاک کرد: «اولدوز، داداشی، چشمهاتو باز کن.» به گوشهایم که صداها در آن زنگ میزد اعتماد نداشتم. پلکهای لرزانم را به سختی باز کردم. عماد با چشمان مهربان سالهای کودکیم بهم زل زده بود. باور نمیکردم این موهای دو رنگ خا...
بروزرسانی در : ۲۱۷ روز پیش
-
رمان زخم چین - پارت 80
ویرایش: مرد کر و لال میخواست از چیمن مواظبت کند؟ مرد خودکار را محکم روی کاغذ میتازاند. انتظار حرفهای درشت و متهمکننده را نداشتم. نوشته بود: «خانم محترم، تو ندانسته خودت را قاطی یک مسئله خانوادگی کردی. چیمن به شدت افسردگی و اضطراب دارد. چند بار هم در بیمارستان بستری شده. فکر میکنی این...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
