لیست کلیه پارتهای رمان زمزمه در شب : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 70
-
رمان زمزمه در شب - پارت 41
- خیلی خب پس اگه ایشون برای کمک اومدن... مجتبی حین حرف زدن بههیچوجه به جاوید نگاه نمیکرد، همونطور که زل زده بود به تختش ادامه داد: - اول باید مشکل دیگهای رو حل کنن! - مثلاً چی؟ - اینکه ما باید بفهمیم پشت این دیوار چه خبره. مجتبی که با انگشت به دیوار اشاره کرد سیاوش تازه متوجه شد یه سو...
بروزرسانی در : ۴۵۶ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 42
اونقدر برای بیرون اومدن عجله داشتم که حتی در دستشویی رو هم کامل نبستم. عقبعقب اومدم و همونطورکه به فضای تاریکش نگاه میکردم ازش فاصله گرفتم. دیگه تقریباً همه ی بچهها برگشته بودن تو اتاقاشون، فقط صدای یکی دو نفر میاومد که تو راه پله ی طبقه ی بالا ایستاده بودن و با هیجان مشغول حرف زدن بودن. د...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 43
بچه ها هر کدومشون یه جایی از بدنمو میکشیدن سمت خودشون. یکی پامو معاینه میکرد، یکی صورتمو، یکیم دستامو. وقتی قشنگ مطمئن شدن که زنده و سالمم یهو عباس با دست کوبید به قفسه ی سینهام و داد زد: - فقط میخواستی خرج یه قفل بندازی گردنمون، آره؟! - به من چه؟ مگه من خواستم اون روانی برگرده دنبالم؟! ب...
بروزرسانی در : ۴۵۴ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 44
- بردمش تو یه خونهی متروکه، هیچکس اون طرفا نیست. مهدی از جاش بلند شد و گفت: - خب اینجوری که میمیره، بدون غذا و آب... - بیخیال آب و غذا، دستشویی رو چیکار کنه؟! سیاوش وسط حرف من و مهدی پرید و گفت: - بهجای اینکه به موقعیتی که یارو توش گیر کرده فکر کنین، به فکر این باشین که چجوری این دیوا...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 45
- حالا تو چرا این ریختی شدی؟ همه چرخیدیم سمت عباس. اونم بدون اینکه جوابی بده فقط خیره به حیاط شلوغ خوابگاه نگاه میکرد که از در باز راهرو مشخص بود. مهدی دوباره گفت: - چرا مثل بازیگرای هالیوودی ژست گرفتی؟ همونایی که آخر داستان یه پتو میندازن رو خودشون! با اینکه چیز خندهداری تو اون موقعیت و...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 46
ازاونجاییکه بعد از گذشت دو روز و نصف از برگشتن سیاوش ناامید شده بودم دیگه هیچ تلاشی برای باز کردن در انجام ندادم و این عباس بود که بیحوصله و کسل رفت طرفش و بازش کرد. - سلام به همگی! مثل برق گرفتهها از جام پریدم و با دیدن سیاوش شوکه و حیرتزده چند قدم رفتم جلو. اون کاملاً سالم بهنظر میاوم...
بروزرسانی در : ۴۵۱ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 47
- همه ی بچهها زل زدن به ما. - طبیعیه، چون من و تو تا حالا سوار دوچرخه هم نشدیم چه برسه به همچین ماشینی! سیاوش به شوخی مجتبی خندید ولی به نظر من این موضوع گریه داشت نه خنده. تو اون لحظه هم که من اصلاً حوصله ی شوخی رو نداشتم. به شدت از تصور وقتی که پلیسا و بچه ها و سهرابی میفهمیدن من و مجتبی تو...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 48
- اون دیگه چهجور حیوونی بود؟ - اون حیوون نبود! تا اومدم از سیاوش بپرسم پس رو چیزی که با چشممون دیده بودیم چه اسمی باید گذاشت، نگاهم افتاد به یکی دیگه از اون موجودات که داشت از وسط جاده رد میشد. هیبتش بینهایت وحشتناک بود، لاغر و نحیف و روی زمین میخزید و میرفت جلو. اونم به ما توجهی نداشت، خ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 49
سیاوشم که انگار برنامهریزیشده بود تا فقط به حرفهای من عمل کنه، نذاشت یه ثانیه از جمله ام بگذره و بلافاصله ماشین به شدت از روی زمین کنده شد و باعث شد به چپ و راست پرت بشم و درد شدیدی تو دستوپاهام پیچید. سیاوش اونقدر تند میرفت که فرصت نمیکردم بهجایی نگاه کنم. تنها چیزی که میتونستم بفهمم ای...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 50
خوشبختانه اینبار توجه دو نفر دیگه بهم جلب شد و مجتبی بلافاصله خم شد و از شیشهی پنجرهاش بهطرف بالا نگاه کرد. نور ماشین تا حدودی اطراف و روشن کرده بود و بقیه هم خیلی زود تونستن اون نگهبان قدبلند و ببینن. هنوز چند ثانیه از دیدن اون صحنه نگذشته بود که این دفعه سیاوش گفت: - مهمون داریم! لحن سیاو...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 51
- سهیل شناسنامه تو بده! با صدای مجتبی نگاه از دیوار زرد و کثیف مسافرخونه گرفتم و دستامو بردم تو ساک کوچیکی که همراهم بود. چند ثانیه بعد شناسنامه مو پیدا کردم و همراه کارت شناساییم دادم دست مجتبی. کارای تشخیص هویت ما که انجام شد یه اتاق دو تخته گرفتیم. البته سیاوش اصرار داشت که اتاقامون از هم ج...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 52
یه نفر داشت دور تا دور اتاق راه میرفت و بدون هیچ توجهی به اطرافش، دستاشو پشتش گره کرده بود و سرشو انداخته بود پایین. درست برخلاف همه ی کسایی که تا اون روز با چشم خودم دیده بودم اون موجود به هیچ وجه موهای زیاد یا لباس سیاه و بلندی نداشت، اتفاقاً درست مثل ما آدما یه لباس عادی تنش و موهاشم کوتاه و ...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 53
- جاوید بالای سر من چیکار میکرد؟! - نمیدونم، فقط نصف شب که از خواب پاشدم دیدم داره دور اتاق میچرخه. بعد از چند دقیقه هم اومد نشست بالای سر تو. - خب بعد از اینکه نشست چی کار کرد؟ مجتبی که کنجکاو شده بود بعد از جمع کردن پتو کنار من نشست. دوتایی زل زده بودن به من و منتظر جواب بودن. - هیچی فقط ...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 54
- شما قهوه تونو بخورین، من برم یه دوش بگیرم. اگرم میخواین برین حمام این پایینم یکی هست. لباسم هرچی میخواین از تو کشو بردارین، سایزهامون تقریباً یکیه. سیاوش پشت سرهم حرفاشو زد و بعد با عجله از پلهها رفت بالا. همینکه ناپدید شد چرخیدم سمت مجتبی و گفتم: - این دیگه کیه؟ داره تو قصر زندگی میکنه او...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 55
سیاوش گفت و ظرف سالادشو برداشت و از جلوی چشمام رد شد. ظاهراً نگاه خیره ی من عصبیش کرده بود و میخواست بره جاییکه آرامش داشته باشه! منم که عصبی و کلافه دیگه به خودم زحمت ندادم که مثل جوجه رنگی راه بیفتم دنبالش. همونجا نشستم و سرمو گذاشتم روی میز. با اینکه از نظر بدنی خسته نبودم ولی از فکر زیاد ...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 56
قبل از اینکه سیاوش بتونه جواب بده من گفتم: - همونی که تو جنگل بود، همونی که تعقیبمون میکنه! مجتبی بعد از شنیدن این حرف بلافاصله رنگش پرید. بعد بهمون نزدیکتر شد و بالای سر من ایستاد و گفت: - مگه اون میتونه بهت نزدیک بشه؟ مگه دعات همراهت نیست؟! همینکه مجتبی اینو گفت یهو در کمال دردمندی یادم...
بروزرسانی در : ۴۴۱ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 57
مجتبی که سکوت ما دوتا رو دید این دفعه خودش دستبهکار شد و پرسید: - بالاخره تونستن بفهمن تو سالی که دختره غیب شده کیا تو اتاق ما بودن؟ - اتفاقا نکته ی جالب ماجرا همینجاست! ظاهراً هرچی گشتن نتونستن از دانشجوهای اون سال چیزی پیدا کنن. دریغ از یه ردپای ساده. تو بایگانی دانشگاه چیزی نبود، از هر کسی...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 58
دومین باری که از خواب بیدار شدم خیلی زود تونستم چیزی که باعث پریدنم شد و تشخیص بدم. یه نفر با تمام قدرت بهدر خونه میکوبید و میگفت: - سیاوش بیشعور! بازکن در و! همینکه اینو شنیدم چشمام با سرعت باز شد و با ترس و قلبی که گرمپ گرمپ صدا میداد سرجام نشستم. اولش خیال کردم دارم کابوس میبینم؛ اما ...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 59
مهرداد گفت: - من موندم شما که این همه راه و اومدین تهران پس چرا کاری نمیکنین و چپیدین تو خونه و فقط میخوابین؟ - منم نمیدونم تو چه گیری دادی به خوابیدن ما! آقا داشتیم از خستگی میمردیم. - آره دارم میبینم، تو که میگفتی من اگه روی تخت خودم نخوابم شبم صبح نمیشه؟! - محض اطلاعت همین چند وقت پ...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 60
بهمحض اینکه جاوید از خونه رفت بیرون سیاوش به طور ناگهانی راهشو کج کرد سمت ما و گفت: - یه چیزایی هست که باید توضیح بدم تا... همینکه شروع کرد به حرف زدن مجتبی بلافاصله از جاش بلند شد و رفت سمت دستشویی! حتی یه نگاهم به سیاوش ننداخت، هرچند که من از قبل میدونستم چقدر آدم حساسیه و با وجود شکی که...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
