پارت چهل و سوم :

بچه ها هر کدومشون یه جایی از بدنمو می‌کشیدن سمت خودشون. یکی پامو معاینه می‌کرد، یکی صورتمو، یکیم دستامو. وقتی قشنگ مطمئن شدن که زنده و سالمم یهو عباس با دست کوبید به قفسه ی سینه‌ام و داد زد:
- فقط می‌خواستی خرج یه قفل بندازی گردنمون، آره؟!
- به من چه؟ مگه من خواستم اون روانی برگرده دنبالم؟!
با سروصدای ما دو سه‌تا از بچه‌هایی که تو راهروی طبقه ی اول بودن از پله‌ها اومدن پایین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیل

    0

    حس میکنم جاوید از اینکه سیاوش رفیق پیدا می کنه خوشش نمیاد

    ۳ ماه پیش
  • نیل

    0

    همه دارن از این میگن که سیاوش این کارو ول کنه جالبیش اینجا اوایل که میبیننش ازش خوششون نمیاد ولی بعدش از روی انسان دوستی هم شده بهش این پیشنهاد رو میدن

    ۳ ماه پیش
  • هواخواه سیاوش

    0

    کاش جاوید یکم حالشونو بگیره😒😂

    ۷ ماه پیش
  • هواخواه سیاوش

    0

    همه در به در دنبال سیاوش می گردن تا مشکلشونو حل کنه، بعدشم می گن این کارا اخرو عاقبت نداره خب اگه پسرم نباشه که شما همتون مرده بودید. اه اه همه دوستاش فقط ادان

    ۷ ماه پیش
  • هواخواه سیاوش

    0

    جالبه که تو رمانا شخصیتا یا باهم به سختی صمیمی می شن یا انقدر سریع شروع می کنن به نصیحت همدیگه که می رن رو مخ😂 اقاااا سیاوش اگه ول کنه کاراشو کی به شما کمک کنه؟ تو اگه ادعای دوستیت می شه از همین الان بهش بگو پاشو بکشه بیرونو دور این چیزا نباشه، همه تا خرشون از پل رد میشه یادشون میوفته نصیحت کنن

    ۷ ماه پیش
  • یه نفر

    0

    عباس جز غر زدن کار دیگه نمی تونه بکنه؟

    ۷ ماه پیش
  • میم

    0

    عالی،وای جاوید خشن نشه 😱😁

    ۱۲ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!