لیست کلیه پارتهای رمان زمزمه در شب : پارت های 61 تا 70
تعداد کل پارت های منتشر شده : 70
-
رمان زمزمه در شب - پارت 61
از چیزی که داشتم با چشمای خودم میدیدم به حدی شوکه شده بودم که تپش قلبم و در عرض یه ثانیه فراموش و چشمامو بازتر کردم تا بلکه دقیقتر به اون مرد نگاه کنم؛ اما هرچقدرم که چشمای من ازهم بازتر میشد، بازم نمیتونست این حقیقت و از بین ببره یا عوض کنه که اون شخص دوم خود جاویده. اونم جلوی کسی که تمام ا...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 62
یهو یه لگد خورد به پهلوی من و سیاوش با عصبانیت گفت: - گند زدی به خواب و آسایشم، بالاخره حرف میزنی یا پاشم حالتو بگیرم؟! - خیلی خب میگم، فقط باید خونسردیتو حفظ کنی، فهمیدی؟ به قیافه ی سیاوش اصلاً نمیخورد که به اهمیت مسئله پی برده باشه، فقط با عصبانیت نگاهم میکرد و منتظر بود تا زودتر حرفمو ب...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 63
- بزار ببینم یعنی برای اینکه بریم سراغ طرف همهمون باید همین جوری لباس بپوشیم؟! سیاوش درحال خاروندن سرش گفت: - اولاً که گدا خودتی و هفت جد و آبادت! و بعد نگاهش و از مهرداد برداشت و رو به من ادامه داد: - این یه جور استتاره، مگه نشنیدی جاوید گفت طرف چیکارهست؟ خب این وسط شاید به یه کارمند جدیدم...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 64
بیست دقیقهای طول کشید تا غذاهایی که سفارش داده بودیم بیارن. تمام مدت حواسم بود که سیاوش دست از شیطنت برنداشته و حتی یه بار دیدم که با دست به صورتش اشاره کرد و وقتی سرمو چرخوندم متوجه شدم صورت دختری که نشون کرده بود سسی شده! برخلاف من که تو سکوت داشتم غذامو میخوردم مهرداد با کنایه گفت: - کاش یک...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 65
سیاوش ادامه داد: - خلاصه با کلی ترفند رفتم تو دفترش. یعنی اگه بدونین طرف چه هیولاییه، از شصت فرسخی داد میزنه کل شهر و آباد کرده..! - واقعاً راست میگن هرکس هم فرکانس خودشو پیدا میکنه، من باور نمیکردم! اینبار نه من، بلکه خود سیاوش فندکش و پرت کرد سمت عقب که خوشبختانه خورد به پیشونی مهرداد و ا...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 66
- عجب، مردم با شپشم جذابن! مهرداد به کلاه سیاوش اشاره کرد که گرون قیمت بودن و از اون فاصله هم میشد ازش تشخیص داد. سیاوش با بیحوصلگی گفت: - ببین الان اصلاً حوصله ی شوخی ندارم، یهو دیدی جدی جدی پرتت کردم تو حیاط شب و بغل جنا خوابیدی! - حالا چرا بهت برمیخوره؟ نمیشه یه آدم پر از شپش باشه و با...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 67
همینکه خواستم برم طرفش یهو یکی از جلوم گذشت و زودتر از من رسید بهش. مهرداد دوباره گفت: - مگه نگفته بودی تو خونه کلی دعا هست؟! پس چجوری تونستن بیان داخل؟! صدای ضعیف سیاوش بلند شد که گفت: - نمیدونم... نمیدونم... آخ! فکر کنم سرم ترکید! صدای سیاوش باعث شد که بیشتر نگرانش بشم، کاملاً مشخص بود ...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 68
وقتی چند دقیقه گذشت سیاوش دوباره گفت: - یارو چه شکلی بود؟ همونطور که دستمو گذاشته بودم رو سرم بیحوصله توضیح دادم: - جنس لطیف بود، صورتشو دقیق نمیدیدم ولی موهاش قرمز بود، یه پیراهنم پوشیده بود! - عجب، این یعنی هر وقت بخواد آتیش بسوزونه قبلش تیپ میزنه. سیاوش به مهرداد گفت: - ساکت! ببینم ی...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 69
- مهرداد گفت تا یه ساعت دیگه میرسه، با پیتزا! مجتبی بعداز شنیدن این خبر دستشو کوبید به دست سیاوش، ولی من هیچ توجهی نشون ندادم. زل زده بودم به صفحهی تلویزیون و به بدبختیام فکر میکردم. - نمیدونستم کلی کشتی داری که حالا از غرق شدنشون انقدر ناراحتی! در مقابل این شوخی عکسالعملی نشون ندادم، و...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
-
رمان زمزمه در شب - پارت 70
- انقدر استرس نداشته باش، به جاش دعا کن همهچیز خوب پیش بره. سیاوش که ازمون جدا شد تا بره تو شرکت و به قرارش با کیوان برسه مجتبی اینو گفت و استارت ماشین و زد. قرار بود ما با ماشین سیاوش بریم و سیاوشم کیوان و با ماشین خودش بیاره. واقعاً نمیدونستم با چه ترفندی قرار اونو بکشونه تو تله ای که باید، ...
بروزرسانی در : ۴۳۷ روز پیش
