زمزمه در شب به قلم زهرا باقری
پارت پنجاه و دوم :
یه نفر داشت دور تا دور اتاق راه میرفت و بدون هیچ توجهی به اطرافش، دستاشو پشتش گره کرده بود و سرشو انداخته بود پایین. درست برخلاف همه ی کسایی که تا اون روز با چشم خودم دیده بودم اون موجود به هیچ وجه موهای زیاد یا لباس سیاه و بلندی نداشت، اتفاقاً درست مثل ما آدما یه لباس عادی تنش و موهاشم کوتاه و مرتب بود.
درحالیکه زیر گرمای نسبی کاپشنم بدنم شروع به لرزیدن کرده بود و از شدت وحشت حتی نم
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

نیل
0جدی جدی رفتارش مشکوکه جاوید سهیل حق داره شک کنه بهش