پارت چهل و دوم :

اونقدر برای بیرون اومدن عجله داشتم که حتی در دست‌شویی رو هم کامل نبستم. عقب‌عقب اومدم و همون‌طورکه به فضای تاریکش نگاه می‌کردم ازش فاصله گرفتم.
دیگه تقریباً همه ی بچه‌ها برگشته بودن تو اتاقاشون، فقط صدای یکی دو نفر می‌اومد که تو راه پله ی طبقه ی بالا ایستاده بودن و با هیجان مشغول حرف زدن بودن. درست برعکس من که توان ادای هیچ کلمه‌ای رو نداشتم.
مطمئن بودم که تا چند دقیقه ی قبل غ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نیست نما

    0

    وای دادا اولش فکر کردم جاویده الانم با قیافه واقعی میبینتش ولی ببین کی اومدهههههه،امیدوارم سهیل در اینده جن گیر بشه البته میدونم خیال خامیه و این اتفاق نمی افته ولی بازممم🥲🥲🥲🥲💙

    ۳ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    کی بود؟؟ من یادم نیست😆😆

    ۳ ماه پیش
  • نیل

    0

    وای چه سیریشه این ول کن بابا دیگه چقدر کینه ای

    ۳ ماه پیش
  • میم

    0

    عجب کینه ای داره اون لعنتی کوتوله،دنبالش اومده تا اینجا 😮

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    1

    کاش منم اونجا بودم خیلی ترسناکه ولی خیلی باحاله دیوونه ام نه؟مرسی هرا جونم 😘😘😘

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😘😘🙏❤️

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    اون که بهش کمک کرد جاوید بود که بدشکل واقعی ش اومده بود یا کسی دیگه خوب نجات پیدا کرد ممنون خسته نباشید خیلی عالی بود

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه این همونی بود که تمام مدت داره راهنماییشون میکنه، برای همین کمکش کرد قربونت مرسی 🥰😘

    ۱ سال پیش
کپی شد!