زمزمه در شب به قلم زهرا باقری
پارت چهل و دوم :
اونقدر برای بیرون اومدن عجله داشتم که حتی در دستشویی رو هم کامل نبستم. عقبعقب اومدم و همونطورکه به فضای تاریکش نگاه میکردم ازش فاصله گرفتم.
دیگه تقریباً همه ی بچهها برگشته بودن تو اتاقاشون، فقط صدای یکی دو نفر میاومد که تو راه پله ی طبقه ی بالا ایستاده بودن و با هیجان مشغول حرف زدن بودن. درست برعکس من که توان ادای هیچ کلمهای رو نداشتم.
مطمئن بودم که تا چند دقیقه ی قبل غ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
کی بود؟؟ من یادم نیست😆😆
۳ ماه پیشنیل
0وای چه سیریشه این ول کن بابا دیگه چقدر کینه ای
۳ ماه پیشمیم
0عجب کینه ای داره اون لعنتی کوتوله،دنبالش اومده تا اینجا 😮
۱۲ ماه پیشسحر
1کاش منم اونجا بودم خیلی ترسناکه ولی خیلی باحاله دیوونه ام نه؟مرسی هرا جونم 😘😘😘
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
😘😘🙏❤️
۱ سال پیشنیلوفر آبی
1اون که بهش کمک کرد جاوید بود که بدشکل واقعی ش اومده بود یا کسی دیگه خوب نجات پیدا کرد ممنون خسته نباشید خیلی عالی بود
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نه این همونی بود که تمام مدت داره راهنماییشون میکنه، برای همین کمکش کرد قربونت مرسی 🥰😘
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نیست نما
0وای دادا اولش فکر کردم جاویده الانم با قیافه واقعی میبینتش ولی ببین کی اومدهههههه،امیدوارم سهیل در اینده جن گیر بشه البته میدونم خیال خامیه و این اتفاق نمی افته ولی بازممم🥲🥲🥲🥲💙