پارت پنجاه :

خوشبختانه این‌بار توجه دو نفر دیگه بهم جلب شد و مجتبی بلافاصله خم شد و از شیشه‌ی پنجره‌اش به‌طرف بالا نگاه کرد. نور ماشین تا حدودی اطراف و روشن کرده بود و بقیه هم خیلی زود تونستن اون نگهبان قدبلند و ببینن. هنوز چند ثانیه از دیدن اون صحنه نگذشته بود که این دفعه سیاوش گفت:
- مهمون داریم!
لحن سیاوش نسبت‌به اتفاقی که داشت می‌افتاد یه‌کم بیش‌ازحد خونسرد بود، برای همینم اولش فکر کر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مری

    0

    میگما یچیزی مگه خونه ی سیاوش تو شیراز نبود؟ پ چطور از تهران سر درآورد؟ 🤔

    ۴ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    یه جا فکرکنم نوشته بودم، خونه ی شیراز و ول کرده بود به خاطر رفاقتش با مهرداد اومده بود تهران هم خونه خریده بود 🧡💛

    ۴ ماه پیش
  • میم

    0

    خب الان یه جن محترم نجاتشون داد از اون وضعیت اما باید دید چه خوابی واسشون دیده،قصدش کمک بوده یا اینجا تقششو می خواد پیاده کنه 😁

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    1

    بله عالیه کاملا ذهن و درگیر چالش میکنه

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    😘❤️🥰

    ۱ سال پیش
  • سحر

    1

    بدبختا رفتن شیراز !زهرا جون خوب آدمو کنجکاو میکنیا تو این سن من دیگه حال واسه معما حل کردن نمونده با دوتا وروجک رحم کن

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عزیزم 🥰✨

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    بجای اینکه دعا کنه ازشرشون راحت شدند عصبین خوب اون دنیا نیست ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    سیم پیچشون دیگه قاطی کرد

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    شاید اون قاتل هایی ک اون جنازه رو مخفی کردن اهل شیرازی

    ۱ سال پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه اونا تهران زندگی میکنن جاوید تحقیقاتش و به عمل آورد 😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!