لیست کلیه پارتهای رمان توکا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان توکا - پارت 41
توکا را به خانه رساند و خودش راهی بیمارستان شد. برعکس تمام دفعات قبل، این بار نه خستهی راه بود و نه حتی دلش اندکی استراحت میخواست. تمام طول مسیر، به حدی از دست شیطنتها و خاطرات توکا خندیده بود که پر انرژیتر از همیشه وارد اورژانس شد. روپوشش را تنش کرد و درحالی که سمت استیشن میرفت تا با سرپر...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 42
فصل شش تقویم را روی میز برگرداند و با لبخند نگاهی به پس زمینهی موبایلش انداخت. درست یک سال از روزی که پایین سرخ تله با ماکان حرف زده بود و آن عکس دو نفره را ثبت کرده بودند، میگذشت. تمام این یک سال، هر روزش را کنار او عاشقی کرده بود. کنار هم غم و شادی را تجربه کرده بودند. رنگ و بوی زندگیاش ب...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 43
فصل هفت کلاسهایشان به حدی طولانی شده بود که حتی لحظهای فرصت استراحت پیدا نکرده بودند. کلافه از این که شیفت ماکان به انتها رسیده و او حتی نتوانسته بود برای دقیقهای ببیندش، کیفش را روی دوشش انداخت و همراه صنم و شیما به سمت خروجی راه افتاد. شیما سرش داخل موبایلش بود و برای گرفتن تاکسی اینترنت...
بروزرسانی در : ۳۴۱ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 44
توکا با اخمهای درهم، زیرلب تشکر کرد و در عقب را با دست آزادش باز کرد و به زحمت سوار شد. مرد کم نیاورد و وقتی صنم هم برای پنهان کردن خندهش عجولانه کنار توکا نشست، سمت شیما چرخید و با لبخند مودبانهای او را به نشستن روی صندلی جلو ترغیب کرد. شیما خجالتزده سرش را پایین انداخت و با تشکر کوتاهی داخل...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 45
ساعتی بعد، وقتی بالاخره صنم و شیما راهی جشن تولد یکی از دوستانشان شدند، توکا کلافه از این که تلاشش برای خوابیدن بینتیجه مانده بود، پتو را کنار زد و روی تخت نشست. دلش میخواست با ماکان تماس بگیرد اما می-ترسید که او خوابیده باشد و با تماس توکا بیدار شود. از جا بلند شد و چند قدم فاصلهی میان تخت تا...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 46
توکا با صدای بلند به خنده افتاد. _ اگه الان توقع داری سرخ و سفید بشم و خجالت بکشم باید بگم به کاهدون زدی دکی! یه بخشیش مال همون بود که تو گفتی! نگاه ماکان رنگ محبت گرفت و لبخندش عمیق شد. ثانیهای با همان حالت به صورت گرد و سفید توکا خیره ماند و بعد بیحرف ماشین را به حرکت در آورد. توکا کامل سم...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 47
رفت و نگاه توکا از پشت سر، تا آخرین لحظه روی قد بلند و شانههای پهنش ماند. بعد از چند دقیقهی کوتاه، برگشت و دوباره پشت فرمان جای گرفت. در حال استارت زدن پرسید: _ بریم بچرخیم تو خیابون یا برسونمت خونه؟ توکا با خنده پایش را کمی جابهجا کرد تا راحتتر باشد. _ خودت چی فکر میکنی؟ ماکان نیم ن...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 48
فصل هشت دستی به مقنعهی سورمهای رنگش کشید و از ساختمان بیمارستان خارج شد. سرش را بالا گرفت و به آسمان یکدست آبی خیره شد. حتی یک تکه ابر کوچک هم در آن به چشم نمیخورد. هوا بوی بهار میداد و عطر بهارنارنجهایی که روی درختان انتهای محوطه جا خوش کرده بودند، با نسیم ملایمی که میوزید، به صورتش می...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 49
محمد انگار در عالم دیگری بود که حتی تکانی به سرش هم نداد. دست روی بوق گذاشته بود و با سرعت سرسام آوری میراند. توکا ترسیده بود اما به روی خودش نمیآورد. تلاش میکرد تا نگرانی او را برای مادرش درک کند و در آن شرایط، غوز بالای غوزی برایش نشود. صدای پرتشویش و خواهش محمد، رشتهی افکارش را پاره کرد. ...
بروزرسانی در : ۳۳۴ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 50
تازه به خانه رسیده و از همان دم در، هرچه فحش از ابتدای کودکی تا به آن روز یاد گرفته و شنیده بود را نثار شیما و سلیقهی مزخرفش کرده بود تا کمی اعصابش آرام بگیرد. هردو از حال و روز توکا شوکه بودند. شیما هرچه با قسم و آیه تلاش میکرد به او بفهماند هیچ احساسی وجود نداشته و صرفا از چهره و نحوهی لباس ...
بروزرسانی در : ۳۳۲ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 51
دارو را آماده کرد و سمت اتاق بیمار تازه بستری شده رفت. تصادفی بود و از شدت درد دست و پای شکستهش مدام ناله میکرد. تمام صورتش به خاطر فرو رفتن خردههای شیشه پانسمان شده و غیر از چشم و دهانش، چیزی دیده نمیشد. عصایش را به لبهی تخت تکیه داد و وزن بدنش را روی پای سالمش انداخت. دستهایش را بالا برد...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 52
هنوز هم از دیدنش وحشت میکرد و ترس به جانش چنگ میانداخت اما پرروتر از این حرفها بود که چیزی به روی خودش بیاورد. اخمهایش را در هم کشید و با حرص در صورت محمد که این اواخر مزاحمتهایش علنیتر شده بود، غرید: _ برو پی کارت آقا! صدبار گفتی منم جوابتو دادم! یه کاری نکن جیغ و داد راه بندازم حراستو ب...
بروزرسانی در : ۳۳۰ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 53
روپوش سفیدش را مرتب کرد و سمت بخش راه افتاد. با چند نفری خوش و بش کرد و پشت استیشن خالی از پرستار ایستاد. به خاطر اخلاق خوب و رفتار دوستانهش، رابطهی خوبی در محیط بیمارستان با همکارانش داشت و همه با روی باز از او استقبال میکردند. آن روز هم به جای یکی از پرستاران کشیک بخش مانده بود تا او به کاری...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 54
توکا با لبخندی که روی صورتش پهن شده بود، شانهای بالا انداخت و سکوت کرد. اما در دلش جشن و پایکوبی به راه افتاده بود. ماکان که سکوت او را دید، عینکش را روی صورتش گذاشت و گفت: _ حالا دو دقیقه میتونی صبر کنی من کارمو انجام بدم بریم؟ توکا سری به نشانهی تایید تکان داد و ساکت نشست تا ماکان به کارش...
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 55
نزدیک بیمارستان از تاکسی پیاده شد. این مدت پای گچ گرفتهش برایش دردسر شده و مدام مجبور بود با تاکسی و آژانس این طرف و آن طرف برود. تا قبل از این، پیاده روی را ترجیح میداد. فاصلهی خانه تا بیمارستان به اندازهای بود که اگر نیم ساعت زودتر از خانه خارج میشد، میتوانست قدم-زنان و به موقع به کلاسها...
بروزرسانی در : ۳۲۷ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 56
توکا خوشحال از این که بالاخره حرفش را به کرسی نشانده بود، عصا زنان دنبالش راه افتاد. روی تخت نشست و منتظر شد تا ماکان کارش را انجام بدهد. صدای اره در گوشش پیچید و لبخند روی صورتش پهن شد. تا چند دقیقه بعد، از شر آن گچ سنگین خلاص میشد. _ مواظب باش یادگاری که برام نوشتی خراب نشه! _ باز شروع کرد! ...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 57
تازه از محوطهی بیمارستان خارج شده بود که موبایلش شروع به زنگ خوردن کرد. آن را از روی داشبورد برداشت و با دیدن نام مادرش، برای جواب دادن تعلل نکرد. _ جانم مامان؟ _ سلام ماکانم. خوبی مامان؟ صدای مادرش کمی گرفته بود. همین هم اخمهای ماکان را در هم برد. چنگی میان موهای به هم ریختهش کشید و گفت: ...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 58
سمیرا همانجا ایستاده و هقهق میکرد. با وجود حال بد و گریههای بی-پایانش، هنوز هم زیبا و خوش لباس بود. عالیه، همسر اول یاسر کنار در آشپزخانه ایستاده و از آنجا به بلبشویی که ماکان راه انداخته بود، نگاه میکرد. او هم بغض داشت. زن دلرحم و بی-شیله و پیلهای نبود اما تا آن روز، گزندی از سمت سمیرا...
بروزرسانی در : ۳۲۳ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 59
دستش را بالا برد و چندین بار پیاپی، محکم روی فرمان کوبید. حرصش خالی نمیشد. حالش از تمام آنها به هم میخورد. حالش از خودش به هم میخورد که سالها، بیآن که بداند، زنجیری شده بود به پای مادرش و باعث تحمیل آن زندگی اجباری! سمیرا بطری آب را به سمت ماکان گرفت و با گریه نالید: _ نکن ماکانم. اینقدر...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان توکا - پارت 60
به محض ورود به خانه، اخمهای سمیرا در هم شد و غرغرکنان گفت: _ ماکان تو کی میخوای دست از این شلخته بودنت برداری؟ این چه وضعیتیه واسه زندگیت درست کردی؟ خودش را با خستگی روی کاناپهی سه نفره رها کرد و درحالی که پاهایش از یک سمت روی هوا مانده بود، گفت: _ گیر نده مامان! اگه بدونی چقدر خستهم! سمی...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
