پارت پنجاه و ششم :

توکا خوشحال از این که بالاخره حرفش را به کرسی نشانده بود، عصا زنان دنبالش راه افتاد. روی تخت نشست و منتظر شد تا ماکان کارش را انجام بدهد. صدای اره در گوشش پیچید و لبخند روی صورتش پهن شد. تا چند دقیقه بعد، از شر آن گچ سنگین خلاص می‌شد.
_ مواظب باش یادگاری که برام نوشتی خراب نشه!
_ باز شروع کرد!
لحن توکا بوی تهدید گرفت:
_ به خدا خال بهش بیوفته موهاتو دونه دونه می‌کنم!
ماکان با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    1

    ماکان رو بپیچید میخوام ببرمش😌

    ۱۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    توکا مثل شیر بالا سرش وایساده😁

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!