توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت پنجاه و ششم :
توکا خوشحال از این که بالاخره حرفش را به کرسی نشانده بود، عصا زنان دنبالش راه افتاد. روی تخت نشست و منتظر شد تا ماکان کارش را انجام بدهد. صدای اره در گوشش پیچید و لبخند روی صورتش پهن شد. تا چند دقیقه بعد، از شر آن گچ سنگین خلاص میشد.
_ مواظب باش یادگاری که برام نوشتی خراب نشه!
_ باز شروع کرد!
لحن توکا بوی تهدید گرفت:
_ به خدا خال بهش بیوفته موهاتو دونه دونه میکنم!
ماکان با

لطفا صبر کنید...

...
1ماکان رو بپیچید میخوام ببرمش😌