توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت چهل و نهم :
محمد انگار در عالم دیگری بود که حتی تکانی به سرش هم نداد. دست روی بوق گذاشته بود و با سرعت سرسام آوری میراند. توکا ترسیده بود اما به روی خودش نمیآورد. تلاش میکرد تا نگرانی او را برای مادرش درک کند و در آن شرایط، غوز بالای غوزی برایش نشود. صدای پرتشویش و خواهش محمد، رشتهی افکارش را پاره کرد.
_ میشه ازتون خواهش کنم همراه من بیاین؟ تا من برسم و بتونم ببرمش بیمارستان هر اتفاقی بخواد ب
لطفا صبر کنید...
