پارت پنجاه و چهارم :

توکا با لبخندی که روی صورتش پهن شده بود، شانه‌ای بالا انداخت و سکوت کرد. اما در دلش جشن و پایکوبی به راه افتاده بود. ماکان که سکوت او را دید، عینکش را روی صورتش گذاشت و گفت:
_ حالا دو دقیقه می‌تونی صبر کنی من کارمو انجام بدم بریم؟
توکا سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و ساکت نشست تا ماکان به کارش برسد.
چند دقیقه‌ای در سکوت گذشت. تنها صدایی که گاهی این سکوت را می‌شکست، صدای ورق زد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!