توکا به قلم مهتاب جهان فر
پارت چهل و هفتم :
رفت و نگاه توکا از پشت سر، تا آخرین لحظه روی قد بلند و شانههای پهنش ماند. بعد از چند دقیقهی کوتاه، برگشت و دوباره پشت فرمان جای گرفت. در حال استارت زدن پرسید:
_ بریم بچرخیم تو خیابون یا برسونمت خونه؟
توکا با خنده پایش را کمی جابهجا کرد تا راحتتر باشد.
_ خودت چی فکر میکنی؟
ماکان نیم نگاهی به صورت او انداخت و ماشین را از پارک خارج کرد.
_ فکر میکنم نیاز به استراح
لطفا صبر کنید...
