پارت دوازده :

حرفش که تمام شد، پشتش را به او کرد و بی‌توجه به بقیه، پاکوبان سمت اتاقش رفت. برای عبور از میان درهای متعدد خانه‌ی قدیمی منوچهر خان، باید سرش را کمی خم می‌کرد. سال‌ها بود که همزمان با قد کشیدنش، دیوارهای ضخیم این خانه به روحش فشار آورده و جسمش را عذاب داده بودند. مغزش داشت می‌ترکید. حالش از این کینه و نفرت کودکانه و احمقانه به هم می‌خورد. کاش حداقل تقصیری در این میان داشت تا دلش کمتر بسو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • باران

    0

    اتفاقای جالب

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😎🙏🥰

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    یاسرچقدرلجن🙏

    ۱ سال پیش
  • ....

    0

    این پارت یکم گنگ بود.. . یعنی چیشده که سمیرا مجبور شده بمونه پیش یاسر🤔 بابای ماکان کجاست

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    جلوتر که بریم همه چیز مشخص میشه🥰

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️