پارت هفده :

فصل سه

دست‌هایش را داخل جیب مانتوی بهاره‌ش برده و سرش را رو به آسمان گرفته بود. طبق معمول، زودتر از ساعت کلاسش از خانه بیرون زده بود تا از قدم زدن در هوای بهاری و نفس کشیدن عطر دریا که با نسیم ملایمی به صورتش می‌خورد، لذت ببرد.
نزدیک به ورودی اصلی بیمارستان، مکثی کرد و نگاهش سمت خیابان فرعی که ورودی پارکینگ پزشکان در آن قرار داشت، کشیده شد. لبخند خبیثی روی صورتش نشاند و مسیر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ازنظرپزشکی نبایددهانم مستقیم به دهان بیماربزاریم احتمال انتقال بیماری هست فکرکردم ماکان میخواست اخطاربده به توکاولی نه لب لب نده🙏😁

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    بله ولی در شرایط اضطرار که امکانات نیست و بیمار ایست قلبیه اولویت احیا بیماره

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️