پارت سوم :

ماکان پیشانی‌اش را با دست فشرد. نگاه کوتاهی به صورت نگران دخترک انداخت و سرش را به نشانه‌ی پاسخ منفی، بالا داد. مدتی می‌شد هرجایی که می‌رفت این دختر را می‌دید. خودش هم که نبود، حتما رد و نشانی از او مقابلش قرار می‌گرفت.
توکا جسارت به خرج داد و قدمی جلوتر رفت. چشمش را میان فضای کوچک و ساده‌ی اتاق چرخاند. ماکان پشت میز چوبی‌اش نشسته و صندلی چرمی سیاهی برای بیماران، درست چسبیده به میزش قرار داشت. تخت فلزی ساده‌ای هم سمت دیگر اتاق بود. هیچ چیز بیشتری در آن اتاق به چشم نمی‌خورد. نگاهش را به صورت درهم دکتر پناهی دوخت و آرام پرسید.
_ چیزی می‌خواین براتون بیارم؟
ماکان بی‌توجه به سوال او، با اخم‌هایی که به خاطر سردرد شدیدش، بیشتر از همیشه در هم بود، پرسید:
_ چرا این کارو کردی؟
توکا خودش را نباخت. سرش را بالا گرفت و به صورت درهم او خیره ماند.
_ حس کردم لازمه!
_ ممکن بود تا پای اخراج بری!
_ من هنوز دانشجوام. نهایتا توبیخ می‌شدم. اما شما... اگه کار بیخ پیدا می‌کرد و می‌خواستن پی‌شو بگیرن، با یه آزمایش ساده احتمالا تعلیق می‌شدین!
ماکان‌ چنگی میان موهای لخت و سرکشش زد و با حرص گفت:
_ نمی‌دونم چه مرگمه! حواسم سر جاش نیست، چشمام درست نمی‌بینه، منگم، سرم سنگینه... انگار مسموم شدم...
توکا برای حرف زدن تردید داشت اما تصمیمش را گرفت و جلوتر رفت. باید چیزی که خودش دیده بود را به او هم نشان می‌داد. موبایلش را به طرف ماکان گرفت و در مقابل نگاه پرسشگر او، توضیح داد:
_ تو مهمونی دیشب یکی از دوستام اتفاقی این فیلمو گرفته. با اون حال که دیدمتون نگران شدم، دوستمم گفت یه چیزی دیده تو این فیلم که بهتره خودتونم‌ ببینین!
ابروهای ماکان از جملات گنگ او بالا رفت. منظورش را نمی‌فهمید. میان این حال بد، چرا باید فیلمی از مهمانی شب قبل را نشانش می‌داد؟ مهمانی که یکی از پزشکان بخش برگزار کرده و ماکان تصورش را هم نمی‌کرد این دختر آن‌جا هم حضور داشته باشد اما از همان بدو ورود، دیده بودش و هنوز از حضورش متعجب بود.
توکا که با سر به موبایلش اشاره زد، تردید را کنار گذاشت و گوشی را از دست دخترک گرفت. صدای فیلم قطع شده بود. تصویر توکا مقابلش بود که با خنده چیزی را تعریف می‌کرد و دوربین روی صورت او متمرکز شده بود اما درست پشت سرش، ماکان روی مبلی نشسته و تمام حواسش پی‌ صحبت‌های دکتر طارمی بود.
با اخم‌های درهم به صفحه موبایل خیره شده و دیدن خنده‌های دخترک داخل تصویر، تمرکز نداشته‌ش را کم‌تر می‌کرد. کم‌کم از دیدن چنین فیلمی کلافه می‌شد که ناگهان چیزی توجه‌ش را جلب کرد. دخترکی ریز نقش سمت میز پذیرایی که درست پشت سر ماکان قرار داشت رفت‌. نگاهی به اطرافش انداخت و چیزی داخل یکی از لیوان‌های شربت پرتقال خالی کرد. دستی به لباس بلندش کشید و آرام آرام از پشت سر به او نزدیک شد. درست در یک‌ قدمی ماکان، سکندری خورد. دستی که لیوان را نگه داشته بود، بالا گرفت تا محتویاتش روی ماکان نریزد اما دست دیگرش را روی میز تکیه گاه بدنش کرد و همان هم باعث واژگون شدن لیوان شربت ماکان شد. همه چیز جوری بود که به نظر اتفاقی می‌رسید اما دخترک به سرعت صاف ایستاد و با عذرخواهی خجالت‌زده‌ای، لیوان خودش را سمت ماکان گرفت. ماکان داخل تصویر، با نگاه بی‌تفاوتی لیوان را روی میز گذاشته و چند دقیقه بعد، وقتی زنی با لباس فرم جلو آمد و میز مقابلش را تمیز کرد، تمام محتویات آن لیوان را نوشیده بود.
تصویر را عقب برگرداند و چند بار دیگر فیلم را دید. اشتباه نمی‌کرد. واقعا چیزی داخل شربتش ریخته شده و او بی‌خبر از همه جا، آن را سر کشیده بود.
خوب که فکر می‌کرد به یاد می‌آورد که درست از چند دقیقه بعد، سرش سنگین شده و خوابش گرفته بود. فیلم واضح نبود. سرش از شدت درد، فاصله‌ای تا انفجار نداشت. مغزش کار نمی‌کرد اما نیازی هم به فشار آوردن به مغزش نبود! دخترک را همان شب قبل، با یک نگاه شناخته و از بودنش در میان آن جمع تعجب کرده بود. خوب می‌دانست باید سراغ چه کسی برود و یقه‌ش را بگیرد فقط باید تا روبه‌راه شدن حالش صبر می‌کرد.
شیفت اورژانس بود و با آن حال خراب،‌ نگران بود با اشتباهی دیگر، این بار جان کسی را به خطر بیاندازد. عصبی بود.‌ نمی‌فهمید دردشان چیست که دست از سرش برنمی‌دارند. موبایل را به سمت توکا گرفت و با اخم‌های درهم، زیرلب تشکر کرد.
توکا به بهانه‌ی گرفتن موبایل، قدمی جلوتر آمد. همیشه کنجکاوی در ذاتش بود و حالا که یک سر این ماجرا به مرد مقابلش می‌رسید، امکان نداشت بتواند عقب بماند و تلاشی برای فهمیدن اصل ماجرا نکند.
_ می‌شناسیدش؟
ماکان سرش را بالا گرفت و نگاه گیجش را به صورت گرد دختر مقابلش داد. عادت به توجه کردن به جنس ظریف نداشت اما این دختر در طی چند ماهی که آن‌جا مشغول به کار شده بود، آن‌قدری جلوی چشمش بود که نادیده گرفتنش امکان نداشت.
توکا که نگاه سوالی و گیج او را دید، توضیحی تنگ جمله‌ش چسباند.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • a..n

    0

    رمانتون عالیه

    ۱۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    0

    چه ماجرایی درپیش هست🙏

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    امیدوار بودن

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!