پارت یازده :

صدای جیغ فرانک بلند شد اما فرهاد با خونسردی دست ماکان را از یقه‌ش جدا کرد، شلوار جین پاره‌ش را که از کمرش آویزان بود کمی بالا کشید و با نفرت گفت:
_ بهتر! به جرم قتل می‌گرفتنت شرت کم می‌شد از سرمون!
تمام صورت ماکان از شدت خشم سرخ شده و صدای بلند نفس‌هایش در خانه پیچیده بود. منوچهر عصبی از جدال میان نوه‌هایش، صدایش را بالا برد و تشر زد.
_ چتونه عین سگ و گربه افتادین به جان هم؟ خا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محمد

    0

    رمان خیلی خوبی هست تشکر از نویسنده رمان تمام بخش های رمان عاای هست

    ۱ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون🙏

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    چقدرناراحت کننده 🙏😑

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️