پارت پنجاه :

دلم می خواست با تینا بروم خرید کیف و مانتوی مدرسه اما مادر نگذاشت.از آن روز دیگر پیدایشان نبود.حتی نیامده بودند عیادتم.از این کارشان خوشم نیامده بود اما دوست داشتم باز هم تینا بیاید خانه مان یا ما برویم خانه ی آنها.انگار دلم برای آن خانواده تنگ شده بود.تنها نقطه اتصال خوشی آن روزها انگار خانواده ی مروتی و اخلاقهای خاصشان بود.زخم روی پیشانی ارنگ هم خوبِ خوب شده بود. بعدازظهر خنکی بود و با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    واقعا که خیلی هیجان انگیزشد

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    متشکرم

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    تشکر عزیز دلم

    ۶ ماه پیش
  • هدی

    0

    وای خدای من🫣

    ۸ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    :)))

    ۸ ماه پیش
  • باران

    0

    ای مارمولک تارخ،، چرازنگ میزدی به خونشون وبرگ سبزنشون میدادی حالاکه لیمااومده میخای اون زنوپس بزنی عجبااااا

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    اونم خبط کرده بچه! والا این مردا رو نمی شه شناخت بارون جون!

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    شایدم بچم نمیخواد به روش بیاره ک لیما خانم وو دوس داره😁

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    توحید؟ توحید که فقط کل کل می کنه!

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    ن تارخو میگم

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    خیلی پیچیده ست،تابه هر کدوم امیدوار میشیم یه گندی میزنن،اصلا نمیشه روشون حساب کرد

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    اه این زن دیگه ازکجاپیداش شد،چقد بد شد اینجوری...

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    این رده از اول بود!

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    نمیدانم به کدام سو بنگرم.هرجا رو نگاه کنم تو را در هاله ای از مه میبینم در کنار هم دست در دست یکدیگر و محو همدیگر... ولی امروز چیز دیگری دیدم همه حباب های خیالم ترکید..مانند برگ پاییزی که دیگر درخت را دوست ندارد و از او جدا میشود

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیززززم چقدر جذااااب

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    یعنی چی اصلا نفهمیدم زن ممد مکانیکی چرا اینقد اصرار داره مشتاقانه منتظر پارتای بعدیم

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    زن ممد مکانیکه!!!

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!