زیرگذر سرمستی به قلم مهشاد لسانی
پارت چهل و سوم :
در را که می بستم متوجه کسی شدم که مثل تارخ بود.دقت کردم.خودش بود.پشت سرش را تیغ انداخته بود.از اینکه به من گفته بود بچه,دوباره حرص خوردم.پشت سر تینا رفت توی ساختامانشان.
در را آرام بستم. لب حوض نشستم و نفس عمیقی کشیدم.توی آب دست کشیدم و چند برگ درختچه ی یاس را گرفتم و بیرون ریختم.یاد بلور خانم توی قصه ی همسایه های احمد محمود افتادم که لب حوض نشسته بود و از شوهرش کتک می خورد با کمربند.
ب
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۶ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
متشکرم
۶ ماه پیشفاطمه
1عالی بود 💙🌹🌹🌹🌹💙💙💐💐
۶ ماه پیشهدی
1بدتر از این نمیشد😬
۸ ماه پیشزهرا z
2اخ بگردم لیما رو چقدر فشار روشه
۹ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
خیلی طفلک
۹ ماه پیشMrzh
2حتما تارخ به توحید میگه لیما تورو نمی خواد😂
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
چه بزن بزنی بشه
۱۲ ماه پیشترنم
1اونوقت بین دو برادر جنگ میشه😂
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
نااااجور!
۱۲ ماه پیشباران
0حالت درک میکنم لیماجان انگاربرای من اتفاق افتاد، چقدرزنده نوشتی مهشادجان👌👌👌
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیز دلمی...ممنونم
۱۲ ماه پیشفاطی
1اشتباه..بعضی اشتباهات عجیب دوست داشتنی است.بعدها به آن میخندی...خوب شد فهمید من داشتم فکر میکردم یه جوری برم با تارخ بحرفم بگم لیما گناهه..خودش صاف رفت سر اصل مطلب خیلی هم خوب بدون مقدمه چینی
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
دقیقااا
۱۲ ماه پیشفاطی
1حس بچه ای را دارم که درستِ کار اشتباهی انجام داده ولی هیچ کسی او را جدی نگرفت..حس نهال کوچکی که در بین درختان سر به فلک کشیده سر از زمین در آورده هیچکسی او را نمیبیند ولی ریشه میدواند و بزرگ میشود روزی او هم درخت بزرگی خواهد شد.امیدوارم پایمال نشود
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزم چه زیبا برای لیما نوشتی
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
چه هم ذات پنداری باحالیییی
۱۲ ماه پیشزهرا
1ای وای چکار کردی لیما عجب اشتباهی تارخ خیلی پوزشو بالا میگیره الان چه خوشش میاد که لیما میخوادش و بعد هی بیشتر بهش بگه بچه
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
حالا ببین چه بکنههه
۱۲ ماه پیشترنم
1ای وای بد شد ک عوضی داده و تارخ فهمیده😂
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
از بس سر به هواست
۱۲ ماه پیشترنم
1مهشاد جون پارت عالی بود ممنونم❤️
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عزیزی
۱۲ ماه پیشاکرم بانو
0ای وای...چه بدشانسی،نمیدونم این کار بعدا به نفعشه یابه ضررش،فقط وقتی تینازنگ زدوگفت ایناچیه نوشتی من بیشتراز لیماترسیدم😂
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
عاشقتمممم
۱۲ ماه پیشاکرم بانو
1اون سری گفتیم کاش توحیدبه تارخ نگفته بود،حالابایدبگیم کاش تارخ به توحیدنگه... خدابگم چیکارت نکنه لیما،ماروانداختی بین دوتا برادر
۱۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
همیناس که داستان رو پر تعلیق و پیچیده می کنه دیگه...معلوم نیست کی به کیه...
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1عالی بود 💙🌹🌹🌹🌹💙💙💐💐