پارت چهل و سوم :

در را که می بستم متوجه کسی شدم که مثل تارخ بود.دقت کردم.خودش بود.پشت سرش را تیغ انداخته بود.از اینکه به من گفته بود بچه,دوباره حرص خوردم.پشت سر تینا رفت توی ساختامانشان.
در را آرام بستم. لب حوض نشستم و نفس عمیقی کشیدم.توی آب دست کشیدم و چند برگ درختچه ی یاس را گرفتم و بیرون ریختم.یاد بلور خانم توی قصه ی همسایه های احمد محمود افتادم که لب حوض نشسته بود و از شوهرش کتک می خورد با کمربند.
ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    عالی بود 💙🌹🌹🌹🌹💙💙💐💐

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    متشکرم

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    عالی بود 💙🌹🌹🌹🌹💙💙💐💐

    ۶ ماه پیش
  • هدی

    1

    بدتر از این نمیشد😬

    ۸ ماه پیش
  • زهرا z

    2

    اخ بگردم لیما رو چقدر فشار روشه

    ۹ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    خیلی طفلک

    ۹ ماه پیش
  • Mrzh

    2

    حتما تارخ به توحید میگه لیما تورو نمی خواد😂

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چه بزن بزنی بشه

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    اونوقت بین دو برادر جنگ میشه😂

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    نااااجور!

    ۱۲ ماه پیش
  • باران

    0

    حالت درک میکنم لیماجان انگاربرای من اتفاق افتاد، چقدرزنده نوشتی مهشادجان👌👌👌

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیز دلمی...ممنونم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    1

    اشتباه..بعضی اشتباهات عجیب دوست داشتنی است.بعدها به آن میخندی...خوب شد فهمید من داشتم فکر میکردم یه جوری برم با تارخ بحرفم بگم لیما گناهه..خودش صاف رفت سر اصل مطلب خیلی هم خوب بدون مقدمه چینی

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    دقیقااا

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    1

    حس بچه ای را دارم که درستِ کار اشتباهی انجام داده ولی هیچ کسی او را جدی نگرفت..حس نهال کوچکی که در بین درختان سر به فلک کشیده سر از زمین در آورده هیچکسی او را نمیبیند ولی ریشه میدواند و بزرگ میشود روزی او هم درخت بزرگی خواهد شد.امیدوارم پایمال نشود

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزم چه زیبا برای لیما نوشتی

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چه هم ذات پنداری باحالیییی

    ۱۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    ای وای چکار کردی لیما عجب اشتباهی تارخ خیلی پوزشو بالا میگیره الان چه خوشش میاد که لیما میخوادش و بعد هی بیشتر بهش بگه بچه

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    حالا ببین چه بکنههه

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    ای وای بد شد ک عوضی داده و تارخ فهمیده😂

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    از بس سر به هواست

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    مهشاد جون پارت عالی بود ممنونم❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عزیزی

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    ای وای...چه بدشانسی،نمیدونم این کار بعدا به نفعشه یابه ضررش،فقط وقتی تینازنگ زدوگفت ایناچیه نوشتی من بیشتراز لیماترسیدم😂

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    عاشقتمممم

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    اون سری گفتیم کاش توحیدبه تارخ نگفته بود،حالابایدبگیم کاش تارخ به توحیدنگه... خدابگم چیکارت نکنه لیما،ماروانداختی بین دوتا برادر

    ۱۲ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    همیناس که داستان رو پر تعلیق و پیچیده می کنه دیگه...معلوم نیست کی به کیه...

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!