پارت سوم :

قلبم تند می‌زد اما دیگر فرصتی برای دور ماندن نبود. بی‌صدا به طرف ماشین خزیدم، وزن هر قدمم را با هزار احتیاط تقسیم می‌کردم تا صدایی ندهد؛ نفس در سینه‌ام مانند ریسمانی تاب می‌خورد. دستم را در کیف کردم و شیشه ای کوچک بیرون آوردم . چیزی بی‌دفاع که بیش از هر چیزخاطره ای دردناک را برایم زنده میکرد.
نمی‌خواستم کاری بکنم که به کسی آسیبی جدی برسد؛ تنها دنبال همان یک فرصت کوتاه بودم که پسر را نجات دهم.
خودم را به زیر پنجره باز سمت راننده رساندم. سربازِ پشت فرمان هنوز سرش در گوشی بود، حواسش به بیرون معطوف نبود.روسریم را جلوی بینی و دهانم بستم تا گرد گل وارد ریه های خودم نشود.
نفس عمیقی کشیدم،گرد گل را از شیشه مخصوص بر روی دستم ریختم. با حرکتی آرام و بدون سروصدا، گردِ گل را به داخل کابین با بادبزن مخصوص پخش کردم. لحظه‌ای بعد چشمِ سرباز از تعجب گشاد شد؛ چیزی مثل مه‌ای کوچک در اطرافش پیچید و بدون آنکه صدای ایجاد شود، سرش به جلو خم شد و آرام روی فرمان افتاد.
نگاهم را سریع به درب عقب دوختم. نفس در سینه‌ام گیر کرد اما باید خیلی حساب‌شده عمل میکردم ,هنوز سه سرباز دیگر ممکن بود متوجه حضورم شوند. درب عقب را به ارامی باز کردم,دستمالی که روی دهان پسر بود را پایین کشیدم و با چاقویی که از کیفم در اوردم .طنابی که دور دستش بسته شده بود را پاره کردم . تن صدایم را پایین اوردم و کنار گوشش گفتم:
- باهام بیا
او با آخرین رمق، مثل شاخه‌ای خُرد، سرش را تکان داد .به سختی با کمترین صدای ممکن از ماشین پیاده شد.تلو‌تلو خورد، و هر جنبش انگار برایش مثل تلاشِ آخر بود. دست‌هایم را زیر شانه‌هایش کشیدم و حس کردم استخوان‌هایش زیر انگشتانم به رقص درامدند.دوباره نگاهی به اطراف انداختم.هر سه سرباز مشغول تعویض لاستیک شده بودند و انگار به کل وجود پسر را فراموش کرده بودند.
لب‌هایش آبی شده بود و هر نفسی که می‌کشید، انگار سختترین کار دنیا را انجام میدهد.خون از پهلوی راستش بر زمین میچکید.
بی‌صدا او را تا شانه‌ی جاده کشاندم. مه آن‌قدر سنگین بود که صدای نفس‌هایمان در آن خفه می‌شد؛ هر حرکتِ نادرست ممکن بود ,سربازان را هوشیار کند,با اینکه در نظرم رفتارهایشان عجیب بود. برای لحظه ای حس کردم عمدتا سرشان را پایین میگیرند و به داخل ماشین نگاه نمیکنند و عمدا بیش از اندازه تعویض لاستیک را طول دادند.
سرم را به طرفین تکان دادم ,با خود گفتم حالا که شانس اوردم نباید اینقدر بدبینانه به این موضوع نگاه کنم .

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ناززاد

    0

    اینکه سربازها عمدا اجازه فرار داده باشن خیلی عجیب و جالبه👏

    ۳ ماه پیش
  • فاطی

    0

    بعضی وقتها شانس آوردن و اتفاقات آن طور که دوست داری پیش میرود.حس خوشایندی است..

    ۸ ماه پیش
  • مبینا

    0

    توصیفات خیلی قشنگن

    ۸ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!