روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت پانزده :
نام هومان هنوز از دهانم بیرون نیامده بود که دیدم چطور چشمان پسر تنگ شد.پسر نیم قدم جلو آمد و نور صبح روی صورت خسته و خاکی اش افتاد. مردمک هایش لرزیدند . مستقیم در چشمهایم خیره شد.احساس کردم تمام وجودم زیر آن نگاه، برهنه و بی پناه شده است. گویی میخواست هر دروغ، هر لرزش، هر حقیقت پنهان را از عمق چشمانم بیرون بکشد. قلبم بی قرار به در و دیوار قفسه سینه ام میکوبید.
هر نفسی که نزدیک
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
1و من در زندگی خود یه همچین کسی رو کم داشتم..هومان کم بود مانی رو کجای دلم بزارم
۹ ماه پیشمبینا
1ععععع حدسم درست بودددددد 😂😂برگامممم
۹ ماه پیشسهیل۲۹
3ووااااو چیشددد..عااالی بود
۹ ماه پیششیوا
3وااای فوق العاده بود هرچی میگذره داره جذاب تر میشه😍✨
۹ ماه پیشسوگند
3عالی بود محشره بانو جان قلم زیباتون حرف نداره ممنون بابت پارت 😍
۹ ماه پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
مرسی بخاطر نظرت عزیزم 😍❤️😘
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری گلی
1برادرت مرده ، من سپر خودم کردمش و مرد😐 رسماً حکم مرگش امضا میشه