روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت دوازده :
باد تند صورتم را برید. باران در چشمهایم نشست. زانوهایم به زمین خوردند و سوزش تیزشان تا مغز استخوان دوید. برای چند ثانیه نفسم بند آمد. سپس سرم را بلند کردم . هومان کنارم نفسنفسزنان، رنگپریده و زنده روی زمین افتاده بود.نفسم را لرزان بیرون دادم و گفتم:
ــ تموم شد... بیرونیم... فقط باید حرکت کنیم..
قدمهایم را محاسبهشده و خسته برداشتم؛ باران، مثل پردهای نقرهای و بیرحم، از آ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
زری گلی
0چرا پسره مرد😐💔 میخواستم زنده بمونه هرچند بعید بود ولی ... چه بد شد
۵ ماه پیشناززاد
0تا اینجا رمان بسیار متفاوت و هیجان انگیزی بوده:) ممنون از نویسنده ی توانای این رمان
۵ ماه پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
سلام عزیزم🌷تک تک نظراتت رو خوندم 😘ممنونم برای تک تک نظرات ارزشمندت🌹خوشحالم که رمانم رو دوست داشتی ❤️💋😍
۵ ماه پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
سلام عزیزم🌷تک تک نظراتت رو خوندم 😘ممنونم برای تک تک نظرات ارزشمندت🌹خوشحالم که رمانم رو دوست داشتی ❤️💋😍
۵ ماه پیش
فاطمه مهدیان | نویسنده رمان
سلام عزیزم🌷تک تک نظراتت رو خوندم 😘ممنونم برای تک تک نظرات ارزشمندت🌹خوشحالم که رمانم رو دوست داشتی ❤️💋😍
۵ ماه پیشناززاد
0منی که فکر میکردم این دوتا عاشق هم میشن بعد یادم افتاد ژانر رمان عاشقانه نیست و جناییه😂
۵ ماه پیشفاطی
0تاریکی مطلق..خواب مرحله ای که وقتی وارد میشوی هیچ چیز دیگر نمیفهمی زندگی جریان دارد ولی تو سبک شدی و در خیال خود غرقی..خوابی میخواهم طولانی که وقتی بیدار شدم همه چیز مثل قبل باشد
۹ ماه پیشمبینا
0لی لی تیر خورد؟🥲🥲 کی بودن اونا 😑 راستی اون چیزی ک هومان پارت اول از جیبش انداخت چی بود؟🤔
۹ ماه پیشسارا
1انگار زخمی شد.نگفت چی از جیبش افتاد
۹ ماه پیشرزیتا
0نه نشد کجا گفته زخمی شده؟
۹ ماه پیشمبینا
0اوایل همین پارت: صدای خشک و تیز شلیکی نزدیک ، گوش هایم را کیپ کرد. سوزشی تند در بازویم پیچید.و .....
۹ ماه پیشرزیتا
0اره راست میگی با دقت نخونده بودم
۹ ماه پیشرانا
0جالب و قشنگه ادامه بده عزیزم
۹ ماه پیشسوگند
1شخصیت لی لی یه کم پیچیده هست رازهای زیادی تو خودش داره در کل رومان زیبای نوشتید بانو جان
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری گلی
0درست فهمیدم ، چون هومان رو سپر خودش کرد پسره تیر خورد و مرد؟! چه گناهی