روح جنگل به قلم فاطمه مهدیان
پارت یک :
مه همهجا را پوشانده بود؛ سنگین و سرد، مثل پتویی خفهکننده که روی زمین و آسمان افتاده باشد. هر نفسی که میکشیدم در میانهی این سپیدی گم میشد، انگار هوا دیگر جایی برای من نداشت.
شاخههای درختان از دل مه بیرون زده بودند، پیچیده و لرزان، مثل انگشتان لاغر و استخوانی مردگانی که دست به دامن آسمان شده باشند. سایههایشان روی زمین میلغزید و من هر لحظه حس میکردم این دستها به زودی دور گردنم حلقه خواهند شد.
کیف چرمم را محکمتر در آغوش گرفتم. بوی خاک نمخورده و برگهای در حال پوسیدن همهجا پیچیده بود، اما در دل آن عطر سنگین و طبیعی، رگهای از چیزی دیگر میخزید. بویی که نه جنگل میشناخت و نه باران.بویی تیز و خفهکننده,بوی خون.
پاهایم برای لحظهای سست شدند. قلبم کوبشی بینظم پیدا کرده بود؛ کوبشی که با مه در هم میآمیخت و در گوشم پژواک میکرد. جایی در این سپیدی، حقیقتی تاریک انتظارم را میکشید.
ایستادم. نفس در سینهام حبس شد و برای لحظهای حس کردم زمین زیر پایم خالی شده است. مه از هم شکافت و مردی زخمی از دلش بیرون دوید. لباسش تکهپاره و خیس از خون بود، هر قدمش لکهای سرخ روی خاک نمخورده میکاشت. صدای نفسهایش، بریده و خفه، با فریادهای پشت سرش درهم میپیچید.فریاد میزدند:
-وایسا...شلیک کنید...
چند سرباز با اسلحه در تعقیبش ظاهر شدند. چکمههایشان را بر زمین میکوبیدند و فرمانهای کوتاه و خشن فرماندیشان در مه میپیچید. قلبم چنان میکوبید که مطمئن بودم اگر کسی نزدیکم میشد، صدای آن را هم میشنید.
بیاختیار، کیفم را به سینه فشردم و خودم را میان بوتههای خیس و خاردار انداختم. شاخهها روی پوست دست و صورتم خط انداختند، اما جرئت نفس کشیدن هم نداشتم. فقط گوش سپردم.
از لابهلای برگها نگاه کردم. مرد زخمی، تلوتلوخوران میدوید، گویی هر لحظه ممکن بود بر زمین بیفتد. سربازها نزدیکتر میشدند، صدای شلیک اسلحههایشان مثل وزوز تهدیدکنندهای در هوا میپیچید. پای مرد به ریشه یکی از درختان گیر کرد و به زمین خورد و در همان حال چیزی از جیبش بیرون افتاد؛ پارچهای تیرهرنگ که چیزی کوچک در آن پیچیده شده بود. با آخرین رمقش دستانش را روی زمین فشار داد تا بلند شود .
چشمانش برای یک لحظه مستقیم در بوتهها قفل شد؛ درست همانجا که من پنهان شده بودم. نگاهش پر از وحشت بود، اما در عمق آن التماسی خاموش برق میزد. بعد دوباره برخاست و به دل مه گریخت، در حالی که سربازها بیرحمانه دنبالش میدویدند.
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
رزیتا
2هزاربار تا قسمت هفتاد نظرت عوض میشه شاخ هم وسطش در میاری حرص که زیاد می خواد خدا بهت صبر بده🫠🤭🤣
۵ ماه پیشلایف
0قلمتودوس دارم کتاب سرگیجه مرگت هم عالی بود
۹ ماه پیشفاطی
1کلیدی پیدا کردم و درب روبه رویم را باز کردم روبروم جنگلی سرد و تاریک ظاهر شد قبل از وارد شدن به آن نوشته ی کنار در را خواندم پارتی بود از شروع یک داستان پراز خیالات با قدم دوم وارد جنگل شدم بریم ببینیم مارو کجا میبره..ممنون
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زری گلی
1خوشم اومد از داستان برم سراغ بقیه پارت ها ، از اونجایی نمی تونم هیجانمو کنترل کنم بعد از خوندن هر پارت تصور و نظراتم رو میگم که ممکنه پارت بعد نظرم عوض بشه😂✋🏻