سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت پنجاه و ششم :
***
با بیقراری همچون مرغ سر کنده از این سوی اتاق به آن سو میرفت و هر از گاهی چنگی به موهایش میزد. خستهی راه بود اما هنوز وقت نکرده بود استراحت کند؛ زیرا به محض ورودش به عمارت، خبرهایی به گوشش رسانده بودند که آشفتهحالش کرده بود. آنقدر عصبی بود که حتی برای عرض ادب به بزرگترها نرفته بود و یکراست به اتاقش پناه آورده بود. صدای خندههای آرام هاتف و جاوید کلافهاش کرده بود. یکمرØ

لطفا صبر کنید...

سحر
0همیشه یه کنه هست اه اه 🤨🤨🤨