سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل و نهم :
***
با نزدیک شدنشان به آبادی هیجان بر جانش نشست و لبخند بر لبانش جا خوش کرد. نگاهش به بتول افتاد که لب به دندان گرفته بود تا از خندهاش جلوگیری کند.
- چیه بتول؟
بتول خودش را جمعوجور کرد و با منمن کردن گفت:
- ببخشید شازده!
هامون لبخندی زد و نگاهش را به بیرون از درشکه دوخت و گفت:
- بخند بتول که دنیا به کام شازدهته!
بتول با خیالی راحت خندید و گفت:
- الهی با سانâ€
لطفا صبر کنید...
