پارت چهل و نهم :

***
با نزدیک شدنشان به آبادی هیجان‌ بر جانش نشست و لبخند بر لبانش جا خوش کرد. نگاهش به بتول افتاد که لب به دندان گرفته بود تا از خنده‌اش جلوگیری کند.
- چیه بتول؟
بتول خودش را جمع‌وجور کرد و با من‌من کردن گفت:
- ببخشید شازده!
هامون لبخندی زد و نگاهش را به بیرون از درشکه دوخت و گفت:
- بخند بتول که دنیا به کام شازده‌ته!
بتول با خیالی راحت خندید و گفت:
- الهی با سانâ€

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️