سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت پنجاه و دوم :
(پنج سال بعد)
***
با آرامش خاطر کف دستش را به صورت دَوَرانی بر روی شکم نوزاد بیقرار میکشید. طولی نکشید نوزاد که از فرط گریهی زیاد هقهق میکرد، آرام گرفت.
- وای خداروشکر آروم شد!
سر بلند کرد و نگاهش را به جیران که از شدت استرس رنگ به صورت نداشت انداخت و گفت:
- خوبه بچهی دومته؛ چرا انقدر ناآرومی و انگار بیتجربهای؟!
جیران معذب و منمن کنان جواب داد:
- چون بزر
لطفا صبر کنید...
