پارت پنجاه و چهارم :

***
آخرین دسته‌ی کوچک از گله‌ی گوسفندان را به صاحبش تحویل داد و راهی خانه‌ی شیخ‌علی شد. خسته بود، اما کارش ضروری بود و حتماً باید شیخ‌ را می‌دید. مقابل خانه‌ شیخ‌علی ایستاد. درب چوبی حیاط چهارطاق باز بود. با احتیاط به داخل سرک کشید. پارچه‌ی سیاه‌رنگی که نقش نقاب بر روی صورتش داشت را پایین کشید.
- آهای اهالی خونه هستین؟
طوبی هن‌هن کنان از مطبخ‌خانه‌‌ی کوچک گوشه‌ی حیاط بÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    پرچم دخترا بالاست🏁🏁🏁

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    😍😍قطعا همینطوره👏👏👏

    ۱۲ ماه پیش
  • سحر

    0

    کاش جای سهراب ۵ تا دختر داشت مثل سان آی دخترا غیرتشون بیشتره والا

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    ای کاش😢

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️