سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت پنجاه و چهارم :
***
آخرین دستهی کوچک از گلهی گوسفندان را به صاحبش تحویل داد و راهی خانهی شیخعلی شد. خسته بود، اما کارش ضروری بود و حتماً باید شیخ را میدید. مقابل خانه شیخعلی ایستاد. درب چوبی حیاط چهارطاق باز بود. با احتیاط به داخل سرک کشید. پارچهی سیاهرنگی که نقش نقاب بر روی صورتش داشت را پایین کشید.
- آهای اهالی خونه هستین؟
طوبی هنهن کنان از مطبخخانهی کوچک گوشهی حیاط بÛ

لطفا صبر کنید...

سحر
0پرچم دخترا بالاست🏁🏁🏁