سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل و هشتم :
***
هر دو عروس دو سوی مادرشوهرشان نشسته و با اضطرابی که به جانشان نشسته بود، خیره به لبان اون بودند تا سر صحبت را باز کند. خانمگل جدیتر از همیشه بود؛ با صاف کردن گلویش شروع به صحبت کرد.
- شاهپورمیرزا! سرت رو از تو اون کاغذها بردار کارت دارم.
آقاخان سرش را بلند کرد، به کاغذهایی که بر روی میز پخشوپلا بودند اشاره کرد و گفت:
- خانمگل! کلی کار دارم؛ اگه میشه و حرفتون واجب نیست.

لطفا صبر کنید...

فروغ
0بی صبرانه منتظر پارت جدیدم