پارت چهل و هشتم :

***
هر دو عروس دو سوی مادرشوهرشان نشسته و با اضطرابی که به جانشان نشسته بود، خیره به لبان اون بودند تا سر صحبت را باز کند. خانم‌گل جدی‌تر از همیشه بود؛ با صاف کردن گلویش شروع به صحبت کرد.
- شاهپورمیرزا! سرت رو از تو اون کاغذها بردار کارت دارم.
آقاخان سرش را بلند کرد، به کاغذهایی که بر روی میز پخش‌وپلا بودند اشاره کرد و گفت:
- خانم‌گل! کلی کار دارم؛ اگه میشه و حرفتون واجب نیست.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فروغ

    0

    بی صبرانه منتظر پارت جدیدم

    ۱۲ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    امشب سه پارت براتون میفرستم😍

    ۱۲ ماه پیش
  • طیبه امینی

    0

    قلمتون خیلی زیباست بانوی هنرمند

    ۱ سال پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    🌷🌹🌷🌹🌹

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️