سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت پنجاه و یک :
***
نیمه شب پاییزی بود و او با قلبی مالامال از غم و غصه در ایوان کوچک دو اتاقی که پس از چند وقت دربهدری نصیبشان شده بود، نشسته و زانوهایش را بغل کرده و به آسمان تیره و تاریک خیره بود. دلش به قدری تنگ بود که اگر به اندازهی دریا اشک میریخت باز هم بغضش تمامی نداشت. هرگز فکر نمیکرد روزی اینگونه آواره شوند و شبانه برای حفظ آبرو، بیخبر از آبادیشان که حال فرسنگها با اینجا فاصله داشØ
لطفا صبر کنید...
