سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت چهل و دوم :
***
با احساس نوازش صورتش، حسی ناب وجودش را فرا گرفت و سرش را تکان داد.
- خانمجان!
- تصدقت بشم من!
با صدایی که به گوشش خورد، سراسیمه چشم گشود و هراسان نشست. از دیدن شخصی که کنارش زانو زده بود، حیرت زده شد. نگاهی به اطراف انداخت، تازه بهخاطر آورد که جایی دور از خانهشان است. قلبش نامیزان میکوبید؛ دست بر روی سینهاش گذاشت و آب دهانش را قورت داد.
- تو... تو... !
هامون دستاÙ
لطفا صبر کنید...
