سان آی به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و یک :
***
دست به سینه به ستون چوبی ایوان تکیه داده و به آسمان پر از ستاره خیره بود. دلتنگ و بیقرار عزیزانش بود؛ حال که سانآی هم آب پاکی را بر روی دستانش ریخته بود، بیشتر از قبل احساس غربت میکرد.
- نبینم این حالت رو رفیق!
سرش را بهسمت رحمان چرخاند و لبخند کمجانی زد.
- بیا بریم داخل؛ ننه با اون کبکها غذایی درست کرده که بوش تا عمارت خان هم رفته.
- دستش درد نکنه؛ اما میلی به غ

لطفا صبر کنید...

مهناز
0کنجکاو راز هامون شدم والا