پارت بیست و یک :

***
دست به سینه به ستون چوبی ایوان تکیه داده و به آسمان پر از ستاره خیره بود. دلتنگ و بی‌قرار عزیزانش بود؛ حال که سان‌آی هم آب پاکی را بر روی دستانش ریخته بود، بیشتر از قبل احساس غربت می‌کرد.
- نبینم این حالت رو رفیق!
سرش را به‌سمت رحمان چرخاند و لبخند کم‌جانی زد.
- بیا بریم داخل؛ ننه با اون کبک‌ها غذایی درست کرده که بوش تا عمارت خان هم رفته.
- دستش درد نکنه؛ اما میلی به غ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    کنجکاو راز هامون شدم والا

    ۸ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی | نویسنده رمان

    کم مونده به رازش پی ببرین😉

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️